« ضيق مجال و تنگى عرصهء جدال به حدّى رسيد كه هرجا دو كس مصاف به نيزه مىكردند ، تيغ قضا فرصت دست بلند كردن نداده ، قطع منازعه مىنمود و دو حريف كه از روى كينهخواهى باهم درافتاده حمله به يكديگر مىبردند ، خنجر پهلو در ميان آمده ، زود عقدهء مشكل از دل مىگشود . هر دشمن كه آغوش رغبت به معانقهء عدو مىگشاد ، اما شمشير جدايىافكن كوچه نمىداد و هر كينهورى كه ميل به مصادمت ديگرى مىكرد ، ضرب تبرزين استخوانشكن ، بناى هستى هردو تن از پا درمىآورد . تيغ مغفرشكاف به تارك هركه مىخورد ، تا كمرگاهش دو لخت مىكرد . گرز ششپر به فرق هركس مىنشست ، استخوان كلهء او را با مهرههاى گردن مىشكست . سفير تير را گنجايش تقرير صفير نماند و ميانجى زبانآور كارد ، پيغام اجل آهسته به گوش جان و دل همديگر مىرساند . اخير كار از اين هم در گذشته به جنگ دست و گريبان كشيد و روز حيات كفّار شقاوتدثار به شام ادبار انجاميد . بهادران شيرپنجهء عدوافگن مشتى كه بر كله و سر هريك از آن جماعت اهرمنتن مىزدند ، كار گرز رستم مىكرد و لگد كه بر پشت و پهلوى اشقياى بدگهر مىنواختند ، وجود معصيتآمود ايشان را به خاك هلاك مىسپرد . از هيجان قوت غضبى ، يكى را از خانهء زين برداشته چنان بر زمين مىزدند كه مشت خاكش غبار راه عدم مىگرديد و دگر را دست به كمر زده نوعى تنگ به بغل مىگرفتند كه طاير روحش جاى قرار نيافته همان دم از قفس تن مىپريد . ناى گلوى عدو را به زور پنجهء بهرامى به حدى فشار مىدادند كه رگهاى تمام تنش مثل كمند به هر بند اعضاى او مىپيچيد . . . » ( 477 - 476 ) و نيز صفحات 93 ، 185 ، 203 ، 340 ، 428 ، 462 ، 464 ، 465 و 499 .
1 - 2 - وصف بهار و نوروز در خطبههاى هر سال از سالهاى حكومت احمد شاه .
بارزترين ويژگى اين خطبهها علاوه بر تنوع در وصف ، استفاده از صنعت براعت استهلال است . محمود منشى با استفاده از اين صنعت خواننده را به حوادثى كه رخ خواهد داد و موضوعهاى عمدهء آن سال در ضمن توصيف آشنا مىسازد و درست به مانند شاعران انگيزهء گوش فرادادن و دنبال كردن مطلب را در شنونده و خواننده قوت مىبخشد .
« چون آمد آمد امواج فروردين ، آوازهء قدوم سلطان بهار به خراسان روزگار انداخت و هجوم لشكر رياحين ، هرات چمن را مسخّر و زير نگين ساخت و عساكر سبكتاز نسيم ارض فيض قرين گلشن را از چهار طرف محصور كرده ، خبوشان آفاق را به احاطهء تسخير درآورد و در تنقير كهنفيروزهء نيشابور ، مبالغه جايز نداشته ، لشكر زرهپوش برقتاز سحاب بر سر سبزهزار گماشت . . .