طرفين را اظهار آثار تجلد فوق مجال شد . ناچار فريقين از نبردگاه رخ تافته به معسكر خود شتافته ، پاس و آئين خبرت و هشيارى و تقديم لوازم كشك و بيدارى واجب شناختند و خواب و آرام از غايت كارطلبى از نظر انداختند .
چون فيروز جنگ خورشيد سواره خنك فلك از ميدان مشرق سر برآورد و لشكر تيرهمشرب شب را به شمشير خطوط شعاعى زير و زبر كرد ، بهادران خونآشام هردو لشكر سريع الانتقام ، به قصد رزم و پيكار و عزيمت نبرد كارزار ، زين بر اسبان صرصراثر و شمشيرها در كمر بسته و زنجير خوددارى گسسته ، مهياى جانفشانى و آمادهء جانستانى گشته و تأنى و تأخير را خيرباد گفته ، چشم بر راه اجازت كارفرمايان و گوش به آواز مطاعان بودند و از غايت دليرى ، در خونريزى تجويز اهمال و امهال نمىنمودند . در اين ضمن وكيل سورجملجات كه از چند روز به خانهء خان خانان اقامت داشت و به تحريك خان خانان شقوق مصالحه قرار داده با ابو المنصور خان مىنگاشت ، از شهر به معسكر ابو المنصور خان رسيده ، ظاهر نمود كه خان خانان از مبادى حال الى الآن به پادشاه هندوستان در منع اطاعت هنگامهء خونريز مبالغه و اصرار به معرض اظهار مىآورد و به اطفاى نايرهء نقار و خمود آتش عناد و كارزار دلالت مىكرد . حالا كه پادشاه به غور معامله رسيده و اصل كار فهميده ، از تهييج غبار جنگ و جدال پشيمانى كشيده و از مقولهء مخاصمت معرض گرديده در مقام عاطفت درآمده ، عماد الملك را براى امتناع سوءعمل - كه عبارت از جنگ و جدل باشد - به شهر طلبيده و بنده را به ايصال اين مراتب مأمور گردانيده .
ابو المنصور خان كه با وصف اتصاف به صفت نمك به حلالى و خيرسگالى دولت علّيهء گوركانيه بنابر لجاج و عناد عماد الملك به ناچارى بر سر ستيزهكارى آمده بود ، به مصالحه راضى و صلح و صلاح را متقاضى گشته به كلمهء « الصلح خير العمل » زبان گشود و به حضار مجلس گفت كه يا ايها القوم ، من آنم كه قدر خود مىدانم اگر صد زبانم هم بود شمارهء حقوق نعمت پادشاه خود نمىتوانم . ليكن از بيم جان و ناسازى و فسادپردازى اهل عدوان به اضطرار كمر به اين امر دور از كار بستم . با اين همه عهد بندگى ولىنعمت نشكستم . حالا كه پادشاه از بىعنايتى ارخاى عنان نموده ، ابواب شفقت گشوده ، من از جان و دل امتثال مثال پادشاهى ، سعادت مىدانم و
« رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ »
مىخوانم . قصه مختصر ، عماد الملك