آمده را به تدريج و تأنى بايد كشيد و اين مصرع لسان الغيب كه
« مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش »
حالى خود گردانيده ، ناچار در نشيمنخانهء ميزبان رسيده ، با دل مشوّش متوحّش بين الخوف و الرجا نشست . ابو المنصور خان درخور حالت و رتبت به رعايت مراسم خم و چم و تعظيم و تواضع متوجه گشت و به اظهار مكالمات محبت و ابراز محاورات مودت ، به غبارافشانى خاطر او پرداخته ، تعارفات عرفيه منطوق زبان ساخته دل از جا رفتهاش به جا مىآورد . هر ساعت افسون مهر تازه در كارش مىكرد . در اين اثنا ماحضر آوردند و شروع به خوردن كردند . خواجهسراى اجلرسيدهء بخت برگرديده نيز لقمهء چندى - كه از روزى مقدّرش باقى مانده بود - به همكاسگى ميزبان تناول نمود . در عين طعام خوردن بوى سيرى كه در لوزينه كرده بودند به مشام تفرس اشتمام كرد و دست از طعام بازكشيده اين بيت حالى بر زبان حال آورد .
دريغا كه بر خوان الوان عمر * دمى چند خورديم و گفتند بس
بالجمله بعد دست شستن - كه حكم دست از جان شستن داشت - ميزبان به بهانهء اينكه در خلوت خالى از غير ، بعض اسرار واجب الاستتار مذكور مىكنم و به فراغ خاطر باهم مىنشينيم ، از مجلس عام برخاسته و آن گوسفند تسليم را به دست گرفته به منحر كشيده ، در جايى كه مسلخ او قرار داده بودند ، بيچارهء خون گرفته را رسانيد و خود به حيلتى از آنجا برآمد . در اين ضمن محمد على خان جارچى با چند نفر ديگر - كه در كمينگاه كينهورى صيادانه به راه صيد نشسته بود - از در درآمد و كارد تيزتر از برق خاطف كه در آستين فرصتطلبى پنهان داشت ، به چستى و چابكى درآورده به پهلوى خواجهسرا حواله و از طرف ديگر يك مرتبه سرش را از تن جدا كرده در فضاى ديوان خانه برتافتند و جسدش را كشيده ، براى مهمانى مرغان آبى در دريايى كه متصل حوالى جريان داشت انداختند . رفقاى مقتول به مشاهدهء اين حال ملول شده ، سر از پا نشناخته هر غرفه و منفذى كه ديدند ، آن را مناص و مفر خود انگاشته به حال تباه متفرق و پريشان و آواره و سرگردان شدند . هركه اين واقعهء عبرتبخش مىشنفت ، حيران مىماند و بىاختيار « فاعتبروا يا اولى الاعتبار » مىگفت .
احمد شاه به استماع اين ماجرا مضطرب شده ، چون تصوير ديبا حيرت به حيرت مىافزود و مثال صورت آينهء حيران كار خود بود و مادرش - كه با وصف انوثيت در ثبات و استقرار و استقامت و قرار ، از پسر ناتجربهكار خود رحجان داشت - سررشتهء