امراى عالىشأن مثل سيد صلابت خان ، مخاطب به نانا بابا ، وكيل السلطنه و ابو المنصور خان نيشابورى - كه سرافراز به منصب جليل القدر وزارت بود - از حميّت و غيرت متحمل بلندپروازى جاويد خان نگشته و تفوق و بالادستى خاتون و خواجهسرا را كه خلاف منطوق
« الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ »
بوده موجب اهانت و استخفاف خود تصور نموده ، از آمدشد دربار قدم بازكشيدند و رفتهرفته اقتدار و اعتبار خواجهسراى مذكور به مرتبهاى رسيد كه امراى عظيم الشأن را به چشم كم مىديد . هر ساعت زبان حال خود را به مقولهء « انا و لا غيرى » گويا مىداشت و هيچ كس را وجود نمىگذاشت ؛ تا آنكه به وزير و وكيل غير از نام وزارت و وكالت چيزى باقى نماند و تحول احوال روزگار معنى و صفات اين مناصب را از طور و اطوار جاويد خان جلوهگر ظهور گرداند .
بالاخره حوصله ابو المنصور خان تاب اين مكروهات و متنافرات نياورده ، از پادشاه به رفتن صوبهء اوده - كه ايالت آنجا از قديم به او مفوض بود - استدعا نمود . نواب بهادر اين معنى را نظر به اينكه تخليهء تمام در دربار براى او حاصل مىشود و سهيم و شريكى و مانع و معارضى در مقابل او نمىماند ، غنيمت انگاشته ، سعى در ترخيص او گماشته ، بنا بر حسد و عداوتى كه به ابو المنصور خان داشت و بودنش را در دربار مخل و منافى اقتدار و اختيار خود مىپنداشت ، پادشاه را به ترخيص او راضى گردانيد ، تا آنكه خان مزبور به منزل مقصود روانه گرديد . چون ابو المنصور خان دو سه منزل از شاه جهانآباد رفت ، نواب بهادر به تحريك مواد عناد و نقار و تقاضاى باطن سراپا عداوت و غبار ، در فكر آن افتاد كه نقش زندگى او را از صفحهء هستى محو و باطل سازد و بىواهمه و وسواس ، به كامروايى پردازد و تدبيرى به قالب ريخته و منصوبه برانگيخته به احمد خان بنگش - كه با ابو المنصور خان منازعت و مخاصمت داشت و موطن و مسكنش سر راه او بود - مراسلات متواتر نگاشت كه دشمن شما را از حضور برآورده روانهء آن صوب نمودهايم . در ميان راه چنان سعى و تدبيرى به كار بريد كه به مقصد نرسد و به جايى و اصل شود كه احتمال عود نداشته باشد . و به اين هم اكتفا نكرده و دست احتيال از آستين ضلال برآورده ، به همان مضامين مكرآئين نوشتجات به سركردگان مرهته - كه در آن ضلع داير و ساير بودند و به غارت و تالان آن حدود دست شرارت مىگشودند - قلمى و به نام ساير زمينداران و متشخصان آن حوالى و نواحى رقمى نمود و اتفاقا بعضى از مكاتيب مزبوره در اثناى راه بهدست جواسيس ابو المنصور خان افتاد و به نظر او رسيد ،