تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
اطلاع بر مضامين يافته و رفتن اوده را موقوف داشته ، كينه‌اى كه مضمر خاطر او بود ، يكى به صد كشيد و هرچه نواب بهادر در حق او انديشيده بود ، آن را خان مشار اليه براى او مصمم گردانيد . روزى چند گفت و شنود در ميان ماند و سخن‌سازان واسطهء اصلاح گرديده سعى تصفيه و دفع غبار خواطر از طرفين مىنمودند . از آن‌جا كه مورچه درون آهن رسيده به صيقل‌كارى ظاهر زايل نگردد و كوشش وسايط فايده نبخشيده و زنگ كدورت كه بر آئينهء دل خان مذكور نشسته بود ، صفايى نپذيرفت . هرچند مقولات دوستى و محبت و منقولات وفا و مودت نواب بهادر كه اشخاص صلح‌طلب مذكور مىنمودند و زبان به استعذار و استغفار مىگشودند ، ابو المنصور خان آن را از مقولهء معاذير لنگ پنداشته و عذر بدتر از گناه انگاشته ، به جواب‌هاى مهمل و اشارات محتمل از سر وامىكرد و شب و روز در فكر و منصوبهء دفع دشمن به سر مىبرد و چون نواب بهادر او را نيز به سبب كثرت رفقا - كه از نوكران خانهء خود فوجى مستعد داشت و جميع ملازمان همه‌كار پادشاهى ، از راه خوش‌آمد خدمت او مىكردند - قوىدست مىديد ، بر جمعيت خود اكتفا نكرده و سورجمل‌جات را به انواع ترغيب و تأليف در جهان‌آباد طلبيده و به منزل خود جاى داده ، متفق و شريك مصلحت ساخت و بعد از آن آثار ملال از چهرهء حال دور كرد و تقريب ضيافت در ميان آورده ، صيد مقصود را دعوت به دامگاه جان‌شكار نمود و او به حكم تقدير به مضمون اين‌كه « صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود » ، به موجب خواهش ابو المنصور خان زبان به قبول گشود . هرچند هواخواهان و نوكران دلسوز به گوش او رسانيدند كه ابو المنصور خان آب زيركاه است ، البته غدرى و خديعتى انديشيده و بساط دغايى چيده ، به ملايمت و هموارى دشمن فريفته و به تملق و چاپلوسى او شيفته نبايد شد ، بهتر آن‌كه به چرب‌زبانى عدو ، از جا نروى و اصلا به جانب خانه‌اش - كه به عينه حكايت دام و دانه است - روانه نشوى ، نواب بهادر به غلبهء قضاى مشحون و وصول موعد
« فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ » *
اعتنايى به حرف خيرخواهان نگذاشته و سخن نيك‌انديشان را بادپيمايى و هرزه‌درايى انگاشته ، به پاى خود جانب مقتل روان گرديد و محصل قدر كشان‌كشان به وعده‌گاه رسانيد . بعد ورود به خانهء خصم غدرآمود ، به معاينهء بعضى علامات و امارات فهميد كه آش گرمى براى او پخته‌اند و در پى اتمام كار او نشسته‌اند ، با دل انديشيد كه دست زير سنگ