از شهر كلات برآمده بر سر بهادر خان حاكم مهنه - كه سر از اطاعت يوسف على خان پچيده ، در مهنه كه از محالات متعلقهء كلات است نشسته بود - رفت . چون مهنه نزديك مرو است ، بهادر خان به على نقى خان بيگلربيگى مرو شرحى نوشته استدعاى كمك نمود . على نقى خان با قشونى كه داشت به مدد او شتافت . جنگى عظيم در فئتين واقع شد . آخر شكست بر يوسف على خان افتاد . گريخته به كلات رفت . قليج خان جلاير ابن عم او نيز - كه در مشهد مقدس بود - از وقوع اين واقعه هراس برداشته شهر مشهد را خالى گذاشته روانهء كلات شد و على نقى خان كوس فتحنوازان ، به ارض فيضنشان آمده ، شهر را به تصرف درآورد و خود را صاحب اختيار كل خراسان شمرد . جماعت اكراد تسلط او را گوارا نداشته ، از در خصومت و نزاع درآمدند و مير علم خان نيز با قشونهاى اعراب به آن طايفه پيوسته و همگى كمر اتفاق بسته و طرح جنگ انداخته و على نقى خان را از معركه مغلوب ساخته ، از شهر برآوردند و خان مزبور ناچار شده به مرو شاهجان رفت . جعفر خان و مير علم خان هردو مثل سابق نزد شاهرخ شاه حاوى مهمات دربار و به امور وكالت مختار شدند . چون مير علم خان با اسماعيل خان حاكم خواف - كه توسل به آستان فلكبنيان جسته بناى استقلال خود را محكم ساخته بود - عداوت قلبى داشت و او را در خراسان دشمن عظيم خود مىپنداشت ، قشونهاى كرد و عرب و ترك همراه گرفته و جعفر خان كرد را در شهر گذاشته بر سر او رفت . مقصودش اينكه اگر آنجا ظفرياب شود ، بر سر دار السلطنهء هرات - كه ملك موروث حضرت اعلى است - رود و آن ولايت را از تصرف اولياى دولت قاهره بدر كند و اگر كارى از دست او نگشود جعفر خان قشون به كمك او روانه خواهد نمود . بعد از ورود به نواح رود ، توپخانه بر قلعه بسته مشغول لوازم قلعهگيرى شد . انزل خان درّانى فوفلزيى سردار هرات به استماع اين خبر با درويش على خان هزاره بيگلربيگى - كه در شهر نشسته بود - اتفاق نموده به كمك اسماعيل خان رسيد و جنگ صعب واقع گرديد . افواج قاهره به اقبال شهريار بىهمال غلبه كرده و مير علم خان شكست فاحش خورده با دويست سه صد نفر گريخته خود را به تون كشيد و پنج شش هزار پياده و توپخانه و اسباب از حد زياده بهدست لشكر ظفرپرور درآمد و بعد از اين سانحه ميانهء مير علم خان و جعفر خان نيز نفاق و نزاع به هم رسيد كه ان شاء اللّه تعالى در ذيل اين دفتر به وضوح خواهد انجاميد .
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٨٩