ميدان كارزار اول از شعلهافروزى آتشخانهء صاعقهبار ، قيامت نمون و محشرآثار گشت . از آواز توپخانههاى تندرخروش ، زلزله در زمين و غلغله در زمان افتاد و آتشدمى دهان تفنگ ، رخت حيات جهانى خاكستر ميدان وغا ساخته به باد فنا داد . رفتهرفته جنگ دوردست به محاربهء كوتهيراق پيوست . پيغام اجل كه به تبليغ گلوله و تير از دور مىرسيد ، از زبان تيغ به مشافهه انجاميد و صفير تير - كه مقولهء مرگ به سرگوشى كمان تقرير مىكرد - برملا آورد . چشم حلقهء زره را ناوك سينهدوز مژگان و تن تمام آهن جوشن را جوهر خنجر مغز استخوان شد . به باد حملهء مجاهدان فيروزىنشان سرهاى دشمنان از نهال قامتشان چون برگ رزان از باد خزان مىريخت و از كشاكش تلاش و جيقاش بهادران دست بالا ، تار و پود حيات اعدا مانند تنيدهء عنكبوت از هم مىگسيخت . تير مغفرشكاف دليران خصمافكن از چار آيينه و جوشن ، مثل نگاه از عينك روشن مىگذشت و افسون حيله و تدبير مخالفان گزند سيهمار سنان را مانع نمىگشت .
ز بيداد تيغ جدايىفكن * سر از تن جدا ماند و تن از كفن
جدا با زره دستها سوبهسو * چو دامى كه يك ماهى افتد در او
يلان همچو ياران بغل در بغل * رسانيده با هم پيام اجل
به خونريز هم بسته پيمان همه * به كف قبضه تيغ عريان همه « 1 »
ز خون گشت سيلاب بىحد روان * حبابش همه مغفر سركشان
الحاصل يك پاس روز برآمده كه آفتاب دولت خداداد را وقت طلوع به اوج كمال و اختر بخت مخالف را زمان فروشدن به ظلمت زوال بود . آغاز اشتعال نايرهء قتال و شروع هنگامهء ستيز و جدال كردند و امتداد اين معركهء جهانسوز - كه يك ساعت او را سختتر از صد روز قيامت حساب بايد نمود - تا به دو پاس شب كشيد . از لشكر معين الملك عالمى بيرون از احصار حد شمار با كورامل ديوان و جمعى غفير از مشاهير نابكار به قتل رسيد . بقية السيف با نيمجان از معركه بهدر رفتند و راه گريز پيشگرفتند . مير منو افتان و خيزان خود را به قلعهء لاهور انداخت و ديدهء دل را از اشك ندامت و پشيمانى ، جوى خون ساخت و توپخانه و فيلخانه و خزانه و جواهرخانه با شتران زنبورك و جزاير و بان كه زياده از حد شمار داشت مع يك صد هزار تفنگ افعىدهان و طوايل اسپان تركى و عربى و ديگر كارخانهجات پر از ساز و سامان به ضبط امناى دولت ابدبنيان درآمد . روز
هامش
( 1 ) . پس از اين بيت به اندازهء يك صفحه ، ظاهرا براى تصاوير ميدان جنگ سفيد مانده است .