تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
سماوى برآرند - كه در ارتفاع با گنبد سپهر فلك هم‌سر و دورش در پهناورى با دامن صحرا برابر باشد - و بعد از مرتب شدن اين برج سپهرآسا پاره‌اى آتش بر سر آن بگذارند به تحريك باد مشتعل شده آهسته‌آهسته به پائين رسد و سراپاى آن از احتراق خاشاك مثل كرهء نار گردد و پس از آن‌كه دود فرونشيند و آتش سرد شود از سر بگشايند . خشت‌هاى پخته به رنگ مس برآيد و بعضى جا كه آتش عمل زياده كرده باشد آن خشت‌ها گداخته و ده‌ده و بيست‌بيست با هم مقيم گشته متحجر گردد . باركشان با مراكب در آنجا روند و آن خشت و جلمود احجارنما را برداشته ، جايى كه مطلوب باشد ببرند و عمارات رفيعه و قلعهء منيعه از او تعمير يابد و هم بر اين منوال خشت‌پزان در آن مكان هر سال عمل مكرر كنند و به مرور سنين از خاكسترى كه باقى ماند تله‌هاى كوه‌پايه به آسمان سركشد و رفته‌رفته حكم پشته‌هاى زمين به هم رسانده ، در موسوم بر شكال سرسبز شود و از دور چون كوه‌هاى زمرد در نظرها جلوهء ظهور دهد و هوسناكان در آن اوقات به تماشا روند و از طراوت سبزهء مطرّا و آبهاى لطافت‌پيرا - كه در پاى آن كوهچه‌هاى عجايب‌انتما جمع مىشود - نگه را آب دهند و در غير موسم برشكال به همان قسم توده‌هاى بىرونق و بىآب مىباشد ، مگر كسى خواهد چيزهاى دوردست ببيند بالاى آن برآيد ، اشياى پنج فرسخى و ده فرسخى ملاحظه نمايد . يا اتفاق چنان افتد كه در ميان جنگ‌گاه واقع شود و از طرفين به قبضهء هركه درآيد ، رايات غلبه و استيلا برگشايد . از اين جهت تله‌هاى چندى كه در حربگاه بود ، معين الملك به ارادهء قابض شدن آن عزيمت نمود . منهيان همان وقت خبر به مسامع حقايق مجامع پادشاه بحر و بر رسانيدند . بندگان حضرت قدرقدرت پاى مبارك در ركاب نصرت گذاشته ، سمند برق جولان را به همان طرف گرم‌عنان گردانيدند .
به آهنگ كين پادشاه دلير * بجنبيد از جا چو غرّنده شير مشرّف شد از پاىبوسش ركاب * ز برج دو پيكر نمود آفتاب يمين و يسار شه كينه‌كوش * يكى قلزم آهن آمد به جوش همه موج آن تيغ زهرآب‌دار * در او قطره پيكان خاراگذار ز پشت شتر نعرهء كوس جنگ * چو آواز رعد از سپهر دورنگ تفك‌ها به كف يكه‌تازان تيز * برافروختند آتش رستخيز بلرزيد بر خود سپهر بلند * زمين شد گريزان ز نعل سمند