شده است ، اكثرى اهل اسلام و رعاياى آستانهء فلكاحتشاماند ، چرا ناحق به كشتن مىدهد و خون مسلمين پاكآئين به گردن خود مىگيرد ؟ نواب همايون ما را خير خلايق منظور و استحصال وجه مقرر محظور است ، امرى ديگر مطمح نظر مرحمتاثر نيست .
خيالات باطل از سر بهدر كرده مبلغ معين موافق قرارداد خود بدهد و از پنجهء سخط و سطوت پادشاهىوار دهد . وجه آفت حسابى مجرى در حساب است و بىحساب ساقط از درجهء جواب . حاجى محراب خان ارشادات هدايت سمات مفصلا و مشروحا به معين الملك ابلاغ نمود و معين الملك و اعوان از راه جهل و غفلت از مآل كار ، زبان در جواب به اين گفتار گشود كه ما هم مسلمان و مسلمانزادهام ، حفظ عرض و ناموس اين دين و احتراز از سفك دماء مسلمين واجب و لازم مىدانم و نمىخواهم كه ستيز و خونريز به ميان آيد ، ليكن به سبب بىزرى كه از عدم وصول محصول چهارمحال و ويرانى و پايمالى ملك كه به ورود عساكر اجلال رو داده ، ناچارم و به تقاضاى طلب انبوهى كثير كه يك صد هزار سوار و هشتاد هزار پيادهء جرّار است گرفتار مىباشم . اينها مىگويند كه تنخواه ما بده ، ما دانيم و شاه . از جانب امناى دولت پادشاهى حكم مىشود و از سركار پادشاهى مطالبه مىشود كه زر بكن سر به راه عهده برآى ! اين دو تقاضا شدن محال و انفصال قضيه منحصر بههمين منوال است كه زبانى به مولوى عبد اللّه عرض شده . چون زمان مكالمه مدتى كشيد و توقف فرستادهء مزبور پيش معين الملك به طول انجاميد ، معلوم ايستادگان پايهء سرير اعلى گرديد كه معين الملك استمداد از احمد شاه پادشاه هندوستان نموده مىخواهد تا به ورود كمك پادشاه هند ، اوقات به لطايف الحيل بگذراند . خاطر دريامقاطر خاقان غيبدان ، از مكر و فريب آن حيلهجو و امتداد ايام گفتوگو ، طيشآلود گشته ، سمند عزيمت آسمانسطوت از گرمى مزاج بندگان حضرت قدرقدرت جولانگر ميدان مسارعت و تكاپو گرديده ، وارد پل شاهدوله شد . جمعى از افواج قاهره به موجب حكم اشاره ، به قرب دايرهء لشكر معين الملك رفته ، برخى از لشكريان او را كوفته و كشته معاودت نمودند . معين الملك خبردار گشته و بساط ليت و لعل را در نوشته يافته ، حاجى جلال و محراب خان مذكور را كه در معسكر او بود مخلع ساخته مرخص نمود و به چاپلوسى بىمحل دست چارهجويى گشود ، غافل از آنكه قضاى آسمانى را نتوان به افسونگرى از راه برگرداند و آتش سر به فلك كشيده را به آب تدبير فرونشاند .
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 178
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٧٨