همان به كز اينجا روانه شوند * سوى مستقر خلافت روند
بياييد آنگاه بعد از سه سال * در اين ارض اقدس به عزّ و جلال
شما راست آن دم به حكم خدا * به تسخير اين قلعه از ما رضا
چو گشت از زبان كرامتبيان * در آن لحظه اين راز پنهان عيان ،
دليران لشكر صغير و كبير * همه گشته حاضر به پاى سرير
دعا و ثنا گفته كردند عرض * كه بر بندگان خدمتت هست فرض
اگر سدّ اسكندر آيد به پيش * نخواهيم برگشتن از عزم خويش
در اين سعى خونها به ناخن دويد * كه تا دست ما پاى قلعه رسيد
نهال تمنّا شده بارور * قريب است اكنون كه گيريم بر
نموديم چون كار را انصرام * بود حيف بگذاشتن ناتمام
نگيريم گر يك دو روز اين حصار * كشد شاه ما بندگان را به دار
شنيد اين سخن چون شه كامران * چنين كرد ارشاد با بندگان
كه اين فتح وابستهء زور نيست * چو تقدير حق نيست ، مقدور نيست
اگر تيغ عالم بجنبد ز جا * نبرّد رگى تا نخواهد خدا
بود مالك الملك مشهد امام * بهجز حكم او كى توان يافت كام ؟
معين به وقتى كه شد زان جناب * به تحقيق خواهد شدن فتح باب
پس آنگه به تأكيد ارشاد كرد * به جنگى هزبران دشت نبرد
كه از سيبهها توپخانه فرود * بيارند رجعت نمايند زود
نگردند پيرامن اين حصار * دگر دل نبندند بر كارزار
ز لطف و ز بخشش تو اى ذو الجلال * بده صاحب اين خطه را تو جلال
بكن روضهاش را تو خلد برين * بر اين دستخط الف الف آفرين
به فرمان سلطان فرمانروا * همه روى برتافتند از وغا
ز قنباره و توپ و آلات ضرب * دگر آنچه بوده است ز اسباب حرب
ز اطراف آن قلعه برداشتند * علم بهر رجعت برافراشتند
دوان از پى توپخانه شدند * به اردوى و الا روانه شدند
بنازم به اقبال اين شهريار * كه آگاهيش هست ز انجام كار
از اين پيش هم خسروان بودهاند * كه اكنون ته خاك آسودهاند
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 168
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٦٨