افتاد و اول كسى كه از رؤساى نامى آن لشكر ، سالكطريق مفارقت گشته راه وطن پيمود ، ابراهيم خان بغايرى بود كه با چهارصد نفر از ايل خود از اردوى شاهرخى برآمده ، راه سبزوار پيشگرفت و بعد از آن مير علم خان قطع رشتهء ائتلاف و انتساب سابقه و لاحقه نموده ، به اتفاق مير معصوم برادرش و قشونهاى اعراب برخاسته بهسمت بيابان لوت رفت . از وقوع اين حال ، شيرازهء اجتماع سپاه از هم گسيخت و هركس از رؤساى لشكر به نيت فعل ابراهيم و مير علم ، بر پيروى كمر بسته ، هركس طرح مصلحتى براى برآمدن از اردو با جماعهء خود ريخت .
در خلال اين حال ، غبار سم ستوران غازيان ظفرشعار - كه به همراهى انزل خان سردار به كمك اسماعيل خان عازم پاى حصار بودند - مشهود ديدهء قراولان شاهرخى گرديد و خبر ورود جنود مسعود به مسامع شاهرخ و امناى او رسيد . اعيان دولتش صلاح وقت در توقف آنجا نديده از تسخير قلعه دست برداشته از خواف كوچيده بنا گذاشتند كه در كنار قصبهء تربت حيدريه لنگر اقامت انداخته ، در مكانى كه آب و علف وافر داشته باشد ، سنگر مضبوط ساخته ، بنشينند . هرگاه افواج قاهره متوجه جدال آنها شود ، به محاربه و مدافعه پردازند ، و الّا در آنجا از اظهار قوت خوددارى نموده راه مصالحه مفتوح سازند . در اثناى اين حركت ، سلك قشونهاى جمعيت اطرافى از هم پاشيده ، هر سركرده با دستهء خود به سمتى ، اسب بىاعتنايى انگيخت و بساط وفادارى نوشته ، آبروى حق نمك به خاك بىوفايى آميخت ، مگر غلامان خانهزاد صفوى سكنهء قلعهء مشهد مقدس و عملهء در خانهء پادشاهى و جماعت جلاير و جوله همراهى قلج خان و متوطنان ارض اقدس - كه مجموع ده دوازده هزار كس بودند - شيوهء وفادارى از دست نداده رفاقت و جانفشانى نمودند .
الحاصل انزل خان بعد از حركت شاهرخ به اندك فاصله به پاى قلعهء رود وارد گرديد .
اسماعيل خان به ورود عساكر مأمورهء مرسلهء درگاه آسمانجاه خاقانى - كه مانند جنود ملايكهء آسمانى به كمك او از غيب رسيد - از مهلكهء سراپا تهلكه نجات يافته و از قلعه برآمده انزل خان را ملاقات كرده با جمعيت قليلى - كه پيش خود داشت - همراه انزل خان عقب اردوى شاهرخى روانه شد . چون شاهرخ شاه قطع مسافت نموده نزديك به تربت حيدريه گشت و پيشخانهكشان ، خيام شاهى را پيش برده خواستند كه متصل قلعهء تربت نصب نمايند ، اهالى قلعه به سبب زياده دادن غلهء سورسات به سركار شاه و تحميلات كه
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٥٨