حفّاران فرهادفن ، به حكم همايون شروع به نقب زدن نمودند و نقوب را به پاى بروج برده و زير دو برج سمت شرقى شهر را خالى از خاك و پر از باروت كرده آتش زده به هوا برده ، دود از نهاد هستى مستحفظان بروج برآوردند .
چو ديدند جنگآوران زمان * كه نتوان گرفتن به جنگ آسمان
به تدبير فتحش عنان تافتند * زمين را پى نقب بشكافتند
تهى ساختند از يمين و يسار * به يك دم ته برجهاى حصار
به زير حصار آتش افروختند * بر آتش دل دشمنان سوختند
از آن آتش فتنه برج حصار * برافروخته همچو گلهاى نار
در آن قلعه يك سر مشوّش همه * چو اهل جهنم در آتش همه
ز بس آتش كين در آن كارزار * چو منقل پر آتش درون حصار
حصارى چنان كرد از آتش قصور * ز تاب تجلى فروريخت طور
و از پريدن دو برج - كه راه وسيع و آسان از براى يورش غازيان نصرتنشان بههم رسيد - بناى استقامت و استقرار محصوران نكبتشعار متزلزل گشته ، رعب و هراس بىقياس بر دلهاى اعالى و ادانى مستولى گرديد ، امير خان و اكابر و اعيان شهر هرات راه استخلاص و نجات ، از جميع جهات بر روى خود مسدود يافتند و از كمك شاهرخى كه قريب چهار ماه انتظار كشيدند و اثرى از ورود آن نديدند ، مأيوس مطلق شده ، عرايضى محتوى بر عجز و ابتهال و ندامت از ارتكاب شيوهء مخاصمت و جدال قلمى نموده ، مصحوب علما و فضلا و اعزّه و اعيان شهر ، به بارگاه سپهرمثال ارسال داشته ، احوال پريشانى و صعوبت مسلمين و كيفيت استيصال عجزه و مساكين و حقيقت فقر و مسكنت غربا و افقار حال و كربت رعايا ، به عرض مقدس رسانده ، ملتمس عفو جرايم و تقصيرات و مستدعى بذل مكارم و عنايات شدند .
هرچند مآثم و معاصى آن گروه شقاوتپژوه ، از حد گذشته به منزلهء كوه منيع گشته بود و استحقاق آن داشتند كه اين تضرع و تذلل كه از مقولهء ايمان بأس بود ، متلقى به درجه قبول نشود و سالها در زندان محاصره مبتلا بوده ، هرچه از عذاب و عقاب لايق اعمال ناصواب آنهاست بكشند ، لاكن پادشاه رحيمدل خطاپوش عذرنيوش بر وفق آئين مروت و مرحمت - كه جبلى ذات با بركات خجستهصفات ملكى ملكات آن حضرت است - كار فرموده از سر تقصيرات اهل عصيان درگذشتند و بر جريدهء افعال سيهكاران