الطاف توأم به صحابت معتمدى آثار و زبانآور شيرينگفتار ، به سردارى امير خان و ديگر اهالى و اعيان آن مكان ، شرف اصدار يافت كه نواب همايون ما را خير و فلاح حال كافهانام خصوصا اهل اسلام ، به همه جهت مقصود و منظور است . متحصنان غفلتنشان اگر چشم به مآل كار گشوده از در التجا و استيمان درآيند و دست از تمرّد و طغيان كوتاه ساخته ابواب عافيت بر روى خود گشايند ، درياى عفو و مكرمت در جوش است و عنايات پادشاهى با مراحم نامتناهى دوش به دوش ؛ و اگر به شومى بخت زبون و طالع نگون ، از دايرهء معصيت برنيايند و اصرار بر جهل و نافرمانى نمايند ، قهر و غضب پادشاهى را - كه نمونهء سخط الهى است - آماده و مهيا باشند .
امير خان كه مستظهر به ديوار حصار و به كمك شاهرخ شاه قوىدل و اميدوار بود ، اين سخنان هوشافزا را گوش نكرده ، اصرار بر معصيت و نافرمانى نمود . لاجرم غيرت پادشاهانه به جوش آمده آتش غضب ملوكانه ملتهب گشته ، حكم قضاتوأم به بهادران مريخشيم صادر شد كه از چارطرف سنگر بسته قلعه را محاصره نموده ، كار بر آن مركز دايرهء جهالت تنگ سازند و عملهء آتشخانه ادوات قلعهگشايى پيشبرده و سيبههاى رفيع به محاذات بروج منيع ترتيب داده ، توپهاى كوهشكن بالاى آن برآورده ، بنيان ثبات و استقرار متحصنان عصيانشعار را از پا دراندازند .
مأمورين عقيدتآئين به موجب فرمان خاقان جمنگين ، كمر ارادت بر ميان جان بسته و دست كوشش به تسخير آن حصن حصين و قلعهء متين و رزين برگشادند و شب و روز خود را از جد و جهد معاف نداشته ، داد تهور و مردانگى مىدادند و توپچيان فرنگىنژاد شعله طبيعت ، به اهتمام توپچىباشى برقآهنگ رعدصولت ، سرگرم نايرهافروزى و آتشدستى گرديده و توپهاى اژدردهان رعدآواز ، بالاى پشتههايى كه در بلندى و ارتفاع ، سركوب قلعهء فيروزهفام افلاك ؛ و در متانت و استحكام ، همسنگ كوه قاف توان گفت بركشيده ، به انداختن گلولههاى پىهم ، جداران و بروج آن حصار محكم بنا را غربالآسا مشبك مىساختند و به شعلهافروزى قنبارههاى صاعقهبار ، آتش به بنياد استقامت محصوران خذلاننشان مىانداختند . هر توپ كه سر مىشد ، زمين و زمان را به لرزه مىآورد و هر قنباره كه آتشفشان مىگشت ، رخت عافيت جمعى از متحصنان را خاكستر مىكرد . الحاصل برق آفت از چهار طرف بر قلعگيان سراسر معصيت ، دمبهدم نازل مىگرديد و گلولههاى جزاير و زنبورك و توپ و تفنگ قيامتآشوب ، مثل ژاله در
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 143
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٤٣