نمود و تمامى امراى خراسان در توهّم افتادند و ابواب مشوره بر روى يكديگر گشادند كه بعد از اجتماع افواج و آمدن سرداران عراق ، رونق گرمى بازار و درجهء ثروت و اقتدار خراسانيان به مرتبهاى كه هست نخواهد ماند و انقلاب وضع دربار ، گرد بىقدرى بر چهرهء حال ايشان خواهد افشاند . به مشاهده اين حال ، مير علم خان كه از سابق با خوانين چمشكزك سازش داشت ، براى تأسيس اساس اتحاد و ترصيص بنيان اخلاص و و داد ، شاهد اختلاط بر صفحهء خيال محال بدين رنگ صورتپذير ثبات نگاشت كه همشيره خود را به پسر جعفر خان بدهد و صبيهء نقد على خان ، برادر خان مذكور را براى خود خواستگارى كند و من حيث الاتفاق پادشاه را معزول از سلطنت و ولايات خراسان را فيما بين قسمت نموده ، هر اميرى دخل و عمل در ولايت مقسومهء خود نمايد و دست طمع به محال متعلقهء ديگرى نگشايد و اگر دشمنى از قبيل ازبك و افغان يا از سمت عراق و فارس و آذربايجان ارادهء تسخير ملك خراسان نمايد ، تمامى امرا متفق شده به دفع او پردازند و كفايت مهم او نموده حدود و ثغور ممالك خود را مضبوط و مستحكم سازند و بر اين امر فيما بين ، ميانهء مير علم خان و جعفر خان عهد و پيمان به ميان آمد و بناى قول و قرار به اخلاف و ايمان مغلّظه موكد و مشيّد گشت و تدبير تمشيت مدعا بر الواح خاطر امرا چنين نقش بست كه سواى حضار مجلس ، اين سر بر كسى علانيه و آشكار نشود و كار بلامزاحمت و اخلال اغيار صورتپذير گردد . لهذا امراى اهل كنكاش ، مقدمه را لباس قرار داده هريك در قوم خود ظاهر و فاش كردند كه ما بين اعراب و اكراد خصومت اتفاق افتاده ، مير علم خان به اعراب گفت كه طايفهء اكراد باز خيرهسرى آغاز نمودهاند و مىخواهند در شهر فتنه برپا كنند . فردا ايل عرب همه مهيا و آماده شده به در چهارباغ شاهى حاضر شوند تا به شعلهافروزى تفنگ برقآهنگ ، خرمن جمعيت آنها را با خاك يكسان گردانيم و جعفر خان به گوش مردم خود كشيد كه اعراب در خانهء پادشاه مسلط و مختار شدهاند و ديگرى را اختيار و اعتبارى نمىدهند ؛ فردا قشون كرد مسلح و مكمّل شده به در خانه بيايند كه آتش فساد آن طايفهء فتنهانگيز به آب سيلاب شمشير تيز فرونشانيم .
خوانين ديگر كه از صميم قلب هواخواه دولت پادشاهى و از جان و دل ساعى در مراتب خيرخواهى بودند ، اطلاع بر مشوره يافته خون جگر مىخوردند ، اما انديشهء اين به خاطر مىآوردند كه پادشاه اعتماد كلى بر مير علم خان دارد و مثل او كسى را مخلص و
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 119
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١١٩