همشير و رسول بيگ مير آخورباشى را با هفت نفر ديگر كه در مزاج پادشاه متصرف شده ، باعث رنجش و ناخوشى در ميان شاه و امرا مىشوند ، حواله ما كند ، يا خود از سلطنت كناره گرفته جيقه و افسر پيش ما بفرستند تا هركس را لايق و شايستهء اين امر خطير دانيم بر سر او گذاشته متمكن سرير پادشاهى گردانيم . شاه راه نجات از همه اطراف مسدود و حامى و غمگسار مفقود يافته ، تاج و كلاه فرماندهى از سر فرود آورده پيش محمد حسين خان كرد زعفرانلو و حاجى سيف الدين خان بيات كه از براى گرفتن همين امارات رياست رفته بودند ، انداخت و گفت هركه را خواهيد به سلطنت برداريد و اين افسر مستعار بر سرش بگذاريد . مشار اليهما تاج و كلاه را برداشته پيش امرا آوردند و همان زمان مير معصوم خان و نقد على خان - كه براى آوردن ميرزا سيد محمد رفته بودند - همراه ميرزاى مذكور به چارباغ آمدند و امرا جيقه و تاج بر سر ميرزا گذاشته و بر سرير سلطنت متمكن ساخته ، مطمئن از حصول مدعاى خود شدند و ميرزا سيد محمد خاتم حكمرانى از گردش آسمانى بهدست ديده خود را سليمان ثانى نام كرد و اين حركت ناگهانى چرخ بىمدار را به حسب ظاهر دولت جاودانى شمرد ، اما مىدانست كه آنچه واقع شد از امور اتفاقى و شعبدههاى دور فلكى است و اعتبار ندارد ، از جهت آنكه سواى چند نفر از امرا مثل مير علم خان و پيروانشان كه از جانب شاهرخ متوهم شده مصدر اين حركت گرديدهاند و ديگر سرداران و رؤسا داخل مشور ، و شريك اين كنكاش نبودند ، بعضى به ضرورت تحصيل مطالب و تكميل مآرب و ارتقاى جاه و مراتب و ابتغاى منتهاى مناصب اختيار متابعت نمودند و بعضى از راه سلامتروى خود را از ميان كار بر كنار كشيدند . مير علم خان از صدور جسارت نادم شده در مقام تذبذب است و به قول مشهور كه خود كرده را چاره نمىباشد ، علاج نمىتواند كرد . همچنين اشخاص ديگر كه بانى و شريك برهم زدن دولت شاهرخى به خيال سود و بهبود خود گشته بودند ، الحال متنبه و آگاه شده متحير و متفكراند و مىبينند كه آن حركت باعث و بال و خسرانمآل آنها خواهد گرديد .
شاه سليمان همين انديشهها در دل داشت و سلامت ماندن شاهرخ شاه و هواخواهان او را موجب عدم استقلال خود مىانگاشت كه مبادا رخنه از طرفى پيدا شود و باعث اختلال سلطنت او گردد كه ناگاه محمد على خان كشكچىباشى شاهرخ كه در دولت شاه سليمان نيز به اين خدمت مفوض گشته بود ، از راه دلسوزى و دولتخواهى آقاى
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 122
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١٢٢