خراسان و توجه صوب عراق استشاره نمود . امير خان از اين دو شق رفتن جانب عراق را ترجيح داده به اصرار مىگفت كه حركت شاه بهطرف خراسان بيرون از صلاح خرد خوردهدان است ، بهجهت آنكه قشونهايى كه بالفعل در ركاب است به تنبيه خراسانيان كفايت نمىتواند نمود و اين جمعيت هم وقتى كه پادشاه توجه بدان سمت فرمود ، طريق مفارقت خواهد پيمود . صلاح آن است كه رايات عاليات به جانب عراق افراخته و به جمعآورى قشونهاى عراق و آذربايجان پرداخته ، به استعداد شايان كوس عزيمت به سمت خراسان نواخته شود . جمعى از امراى خراسان عرض كردند كه هرگاه شاه متوجه سفر مملكت عراق شود ، خراسانيان خزانه و جواهرخانهء پادشاهى را تماما خواهند برد و آتش فتنه در خراسان مشتعل خواهند كرد ، تا موكب شاهى از آن سمت معاودت كند .
صورت حال مصداق اين مثال مىگردد كه تا ترياق از عراق آيد مارگزيده راه عدم مىپيمايد و هرگاه شاه توجه به صوب خراسان فرمايد ، مردم اتراك كه با طايفهء اكراد موافقت از صميم قلب ندارند ، از آنها جدا شده رو به درگاه شاهى مىآورند و اگر وسوسهء حدوث فتنه و فساد از جانب اكراد به خاطر عاطر خطور مىنمايد ، اين طايفه نيز به حيطهء اطاعت و انقياد درمىآيد . بعد از ورود كوكبهء و الا به آن حدود بعضى از راه اخلاص و شرم حضور شاه و برخى به طمع مزيد منصب و اعتبار و جاه و جمعى سبب بغض و نفاق ، ترك اتفاق با مخالفان دولت كرده ملتزم ركاب شاهى خواهند شد . از آن جمله مير علم خان لاف و گزاف مىزد كه اگر كرد خواهد سر از گريبان مخالفت بركشد ، پيادههاى عرب از ضرب قنداق تفنگ سر و گردن بدانديشان را بىدرنگ مىشكنند و اجزاى جمعيتشان از هم متفرق و پريشان مىكنند . چون خزانه و جواهرخانه و كارخانهجات پادشاهى و اهالى حرم محترم در مشهد مقدس بود ، به ملاحظهء اينكه مبادا كه فرقهء اكراد از راه خصومت و عناد يكى از حسن ميرزا و حسين ميرزا برادران ابراهيم خان را - كه در ارگ مشهد تمكن داشتند - برآورده بر تخت سلطنت بنشانند و با اين حيله و تلبيس و بهانه و تدليس خزاين و غيره اموال پادشاهى را تصرف نمايند ؛ راى پادشاه و اكثر از امرا بر اين قرار يافت كه اول به مشهد مقدس رفته خزانه و كارخانهجات و اهالى حرم محترم را همراه گرفته روانهء عراق شوند .
القصه مناشير و ارقام به مهرى كه درون حرمسرا مىبود ، مسجّل شده مصحوب چاپاران به اطراف ممالك محروسه ارسال يافت . مضمون آنكه مهرى كه پيش از اين بر
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 115
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١١٥