چون بيدق شطرنج ، جا به خانهء خود گزيند ، فيلتنان صفشكن ، اسپان اهرمنتن از هر طرف دراندازند و بىمحابا در سراپردهء سلطنت درآمده ، شاه را دستگير سازند و اگر مروت به كار برده به خوابگاه عدم نرسانند در خراسان برده به مكان قديم بنشانند .
شاهرخ شاه بر اين مشوره آگاهى يافته ، جمعى را كه در خدمت او محل اعتماد و راسخ بر منهج خيرخواهى و سداد بودند و تا آن زمان رايحهء نفاق از آنها استشمام نشده بود ، مثل امير خان ميشمست و مير علم خان خزيمه و حاجى سيف الدين خان بيات و عباس قلى خان بيات را پيش خود طلب داشته ، از حقيقت حال اطلاع داده در باب محافظت در خانه و نگهبانى و حراست سراپرده ، تأكيد اكيد و قدغن بليغ فرمود .
مخفى نماناد كه مير علم خان عرب خزيمه پسر اسماعيل خان عرب و موطن او شهر قاين است . در اوايل جلوس شاهرخ شاه كه تمام سركردگان ممالك محروسه حسب الطلب به در خانه شاهى حاضر شدند ، او نيز با ششصد هفتصد نفر در مشهد سعادتمقر آمده ، در ظاهر با جعفر خان كرد بساط موافقت و مصاحبت گسترد و خفيه با خواجهسرايان و مقرّبان درگاه شاه ، به وسيلهء تواضع و تكليف هدايا و تحف موالفت و مخالطت به هم رسانده ، ايشان را با خود متحد و همداستان كرد . آنها هميشه تعريف اخلاص و دولتخواهى او در خلوت و جلوت به خدمت پادشاه عرض مىنمودند و در صدد ازدياد مراتب دولتش مىبودند . شاه نيز بر سر التفات شده ، شفقت زياده از حد دربارهء او مبذول مىفرمود و هر روز به عنايتى تازه قدر و منزلتش مىافزود . ايلات اعراب فارسىزبان و جماعت تازيكى مملكت خراسان كه از سلوك اكراد جلادتنژاد و اتراك بىباك ، اهانتكش و هراسان بودند ، به سبب همزبانى توسل به مير علم خان جسته ، مطالب و مدعيات خود را به وساطت او به عرض پادشاه مىرسانيدند و ارقام امضاى مناصب و تيولات و احكام اجراى مطالب و خدمات و سيورغالات به سفارش و اهتمام او از دفاتر مىگذرانيدند ؛ تا آنكه از مزيد توجهات شاهى و كثرت رجوع مردم ، درجهء مرجعيت و امارتپناهى به هم رسانيد ، خواست كه رياست و سردارى مملكت خراسان و اعراب فارسىزبان به او مفوض شود و مرتبهء شوكت و حشمت به كمال اوج و ترقى دولت رسد . چون خاطر پادشاه هم به مناسبت همعمرى - كه هردو در سن پانزده شانزده سالگى بودند - و تحريك مقربان كه هميشه تعريف او در حضور مىكردند و هم از رهگذر اينكه از جانب خوانين چشمكزك و غيره اطمينان نداشت و مىخواست كه
تاريخ احمدشاهى ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: محمود الحسينى بن ابراهيم جامى
ص١١٣