نموده ، هريك به طرفى روانه گرديد و خود هم به موداى « اذا جاء القضا عمى البصر » چشم از عاقبت كار پوشيد و ننگ فرار بر خود گزيده ، با رحيم ميرزا برادر كوچكترش و معدودى از غلامان به سوى طهران گريخت و آبروى سلطنت را با خاك مذلت آميخت و ابراهيم خان منصور و مظفر از معركهء معاودت به معسكر خود نموده ، جمعى از ملازمان به جانب طهران ، به تعاقب او تعيين فرمود . مأمورين ، رهنورد سبيل تعجيل گشته و در الكاى طهران به على شاه رسيدند و او را با برادرش رحيم ميرزا دستگير نموده ، به اردوى ابراهيم خان آوردند . خان مذكور برادر خود را در طرفه العين كور ساخته ، از سلطانيه لواى نهضت به جانب همدان افراخت . سبحان اللّه ، آدمى چه خيالات خام در سر دارد و با وصف زمينمايگى سر همسرى به افلاك مىخارد . به گمان غلط مىخواهد كه عمارتى از خاك بر كرهء باد بنا كند و به افسون و حيل صورتى مجسّم بر هوا نقش زند .
على شاه مىخواست كه قندهار را متصرف شود و توران و ايران و ساير اقاليم زير آسمان مسخّر او گردد و اين نمىدانست كه حكومت چند روزهء عاريت ، زود از او مىستانند و در چشم زدن ، جهان روشن بر او تاريك ساخته ، روز عمرش را به شام اجل مىرسانند و طعمه تيغ هلاك مىگردانند .
شنيدم ز دانشورى هوشمند * كه گردنكشى را همى داد پند
بگفتش كه از گردش روزگار * تنومند شد چون درخت چنار
ز بسيارى برگ و انبوه شاخ * بر او تنگ گردد جهان فراخ
پس افتد ز نيروى خود در گمان * نخواهد جز او كس بود در جهان
جهاند ز خويش آتشى برقفام * بسوزد جهان را بسوزد تمام
ازين نكته دانند اهل خرد * كه احوال گردنكشان اين بود
القصه بعد از انجام مهام على شاه ، امير اصلان خان با جمعيت خود روانهء تبريز شده و بنابراين كه مومى اليه اسباب ثروت و مكنت زياده از حد بهدست آورده در الكاى آذربايجان اوقات را به شوكت و شأن به سر مىبرد ، ابراهيم خان متوهّم گرديده در فكر مدافعهء او به خود پيچيد و از همدان حركت كرده در حوالى مراغه به امير اصلان رسيد و در آن مكان فيما بين ايشان محاربه و مجادله واقع شده ، ابراهيم خان در معركهء جدال غالب آمده ، امير اصلان خان منهزم گرديده به رهنمايى كاظم خان قراچهداغى خود را به جانب قراچهداغ كشيد . بعد از ورود به قراچهداغ كاظم خان از براى خوشامد ابراهيم خان