مملكت عراق - كه پاىتخت سلاطين ايران است - هنوز انتظام نيافته و صلاح در اين است كه اول به اصفهان شتافته بر اورنگ سلطنت نشسته و قشونهاى عراق و آذربايجان جمع نموده ، فيما بين روم و ممالك محروسه سّدى محكم بسته و از آنجا عازم قندهار بايد گرديد . بعد از مطارحه و مشوره با امراى درگاه ، آخر راى على شاه ، نظر به قحط و غلاى بسيار ، بر اين قرار يافت كه اول سردار را با ده دوازده هزار سوار بهسمت هرات و استحفاظ آن حدود تعيين ساخته ، خود به مملكت عراق پرداخته ، سال ديگر با قشونهاى آن حدود مراجعت بهطرف قندهار كرده آن ملك را با ممالك موضوعه به تصرف درآورده و از آنجا عزيمت هند و توران بايد نمود ، القصه .
ذكر محاربه على شاه با برادر كوچكش ابراهيم خان و گرفتار شدن او به تقدير ملك منان
على شاه با كمال جاه و جلال و طمطراق به قصد بند و بست مملكت آذربايجان و عراق ، رخت عزيمت به صوب مقصد كشيد و به مجرد ورود به الكاى خبوشان متوجه تنبيه رؤسا و خوانين كردستان گرديده و بعد از جدال و قتال از خوانين اكراد جلادتبنياد ، يورغمال گرفته به مشهد مقدس فرستاد و خود رو به مازندان نهاده نه ماه در مازندران گذرانيد . اللّه يار خان افغان غلجايى و عطاء اللّه خان ازبك - كه در عهد تسلط نادر شاه در نواحى روم در شهر زور به توقف و تمكّن مأمور بودند - در آن وقت ايل و قشون خود را از آنجا كوچانيده برداشته آورده در اصفهان پيش ابراهيم خان گذاشته ، سركردگان مزبور خود نزد على شاه آمده اظهار فدويت و اختيار خدمت نمودند . چون معيارباشى و سهراب خان غلام ، هردو مدار المهام سلطنت على شاه و مختار جميع امور و مهمات دولت او به وجه دلخواه بودند ، بنابر رشك و حسد كه لازمهء طالبان معشوقهء دنياى سراپا حقد
« فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ »
مىباشد ، تنازعى مخفى فيما بين مومى اليهما مىبود و معيارباشى بودن سهراب در ركاب ، مخلّ اعتبار و مبطل اقتدار خود تصور مىنمود ، در آن اوقات كه خبر تسلط ابراهيم خان در ممالك آذربايجان و عراق و نشستن نقش استيلا و استعلاى او در آن سرزمين بهشتآئين و متابعت خواص و عوام على الاتفاق و ظهور داعيهء خلاف و نفاق او به سمع على شاه رسيد ، معيارباشى وقت حصول مدعاى خود يافته ، مقدمهاى چند خلاف واقع به تمهيدات موثر در ميان آورده ، به هر حيله كه دانست