گرداند كه مزاحمت و ممانعت هيچيك از ارباب بغض و عناد تفرقهانداز ، جمعيت آن مواد و سنگ راه جلوهنماى شاهد مراد نتواند شد ، بلكه در ميان بدخواهان دولت ابد طرارش نفاقى اندازد و مادهء مخاصمتى فيمابينشان پيدا سازد كه با يكديگر در مقام ستيزه و پرخاش درآمده برادران و بنى اعمام در افنا و اعدام هم كوشند و قبل از آنكه كام دل از جهان برگيرند ، چشم از جهان بپوشند و چون خواهند كه نايرهء فسادى برافروزند ، مانند چنار در آتش خود بسوزند . شاهد صدق اين مقال آنكه :
چون نادر شاه ، مقتول تيغ قضا و شمع حياتش خاموش به صرصر فنا شد ، على شاه برادرزادهء او كه در آن اوقات در دار السلطنهء هرات توقف داشت ، به جناح استعجال خود را به مشهد مقدس رسانيد و سهرابنام ، غلام خويش را كه محرم و معتمدترين خواص و منتخب جمله مقرّبان خاص او بود ، به اتفاق طايفهء بختيارى و فرق ديگر ، بهجهت دستگير كردن نصر اللّه ميرزا و امام قلى ميرزا و ديگر اولاد و احفاد نادر شاه - كه در قلعهء كلات ساكن بودند - روانه گردانيد . مأمورين ، رهنورد سبيل تعجيل گشته و به محاصرهء قلعهء مذكور - كه در حصانت و رزانت ، همسر حصار نه رواق و در متانت و استوارى ضرب المثل و شهرهء آفاق است - پرداخته و كمندهاى كهكشانپيوند بر بروج و دروب آن حصن فلكرفعت انداخته ، همچو پلنگان كوهپيما
« عَلى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها »
بالا برآمده و از سمت دربند ارغوان شاه ، چون قضاى آسمانى به يك ناگاه داخل قلعه شدند .
نصر اللّه ميرزا و امام قلى ميرزا پسران نادر شاه و شاهرخ ميرزا پسرزادهاش ، يعنى ولد رضا قلى ميرزا به مجرّد درآمدن مخالفين و متصرفشدنشان بران حصن حصين ، فورا سوار شده اسپان صباشتاب را به جانب مروشاهى جان سبكعنان ساختند ، اتفاقا دوست محمد خان چهچه قوشچى نصر اللّه ميرزا - كه مدتها نمكپروردهء خوان احسان و انعام و زلهچين شيلان نعمت عام او بود - خبر فرار شاهزادگان را شنيده از خانهء خود كه در ميان قلعهء چهچه داشت ، بيرون برآمده و چشم از حقوق نمك و عنايت شاهزاده پوشيده ، سر راه ايشان گرفته ، سد راه اولياى نعمت گرديد . امام قلى ميرزا و شاهرخ ميرزا را دستگير نموده ، به مذلت و خوارى در كلات پيش سهراب فرستاد . در حالتى كه مومى اليه به گرفتن امام قلى ميرزا و شاهرخ ميرزا مشغول بود ، نصر اللّه ميرزا فرصت يافته ، خود را از ميان برآورده ، تنها رو به راه الكاى مروشاهى جان نهاد و آن ستيزهكوش حقفراموش ، قربان على نام ، خويش خود را كه پهلوان بىباك و سفيه سفّاك بود ، به