مىكردند و دانشگاهها كتابخانههاى بزرگى داشت كه مردم گروه گروه به قصد استفاده از بيانات اساتيد اجلّ بدان روى مىآوردند ( مىگويند كتابخانهء آنان مجموعا يك ميليون و ششصد هزار جلد كتاب داشت ) . . . بناى كار اين فرقه بر اين بود كه اشاعهء مذهب بايد به وسيلهء تبليغات باشد و نسبت به ساير اديان نهايت گذشت و تحمّل را روا مىداشتند . معز ( چهارمين خليفهء فاطمى ) به نصرانيان اجازه داد علنا با علماء وى به مباحثه و مجادله پردازند و كسى تا آن تاريخ چنين چيزى نشنيده بود .
اسقف معروف اشمونين از اين اجازه استفاده كرد ، معز كليساى ويرانه سن مركورس را در فسطاط از محل وجوه خزانه ، از نو ساخت . تا آن تاريخ به مسيحيان اجازه داده نمىشد در تعمير و تجديد بناى آن كليسا اقدام كنند . بعضى از مسلمين متعصّب سعى كردند مانع شوند و روزى كه سنگ اوّل بنا نهاده شد ، شيخى در وسط شالده و پىريزى بنا پريد و سوگند ياد كرد كه حاضر است جان خود را نثار كند كه كليسا دوباره ساخته نشود ، همين كه معز را از ماجرا باخبر ساختند فرمان داد شيخ را زير سنگها مدفون سازند ولى به شفاعت خليفهء بزرگ نصرانى موسوم به يفرم از قتل او چشم بپوشيد . . . ناصر خسرو كه در اواسط قرن يازدهم ميلادى در عصر المستنصر ( هشتمين خليفهء فاطمى ) در قاهره بود شرح موافقى درباره اسمعيليه و سران اين فرقه و روش عادلانهء سياست و كشوردارى آنان نوشته است . ناصر خسرو چنين گويد :
« همه از سلطان ايمناند كه هيچكس از عوانان و غمّازان « 1 » نمىترسد و بر سلطان اعتماد داشتند كه بر كسى ظلم نكند و به مال كسى هرگز طمع نكند و آنجا مالها ديدم از آن مردم كه اگر گويم و صفت كنم مردم عجم را آن قبول نيفتد و مال ايشان را حدّ و حصر نتوانستم كرد ، و آن اساس كه آنجا ديدم هيچجا نديدم و آنجا شخصى ترسا ديدم كه از متمولان مصر بود ، چنان كه گفتند كشتيها و مال و ملك او را قياس نتوان كرد . غرض آن كه يك سال آب نيل وفا نكرد و غلّه گران شد ؛ وزير سلطان اين ترسا را بخواند و گفت سال نيكو نيست و بر دل سلطان جهت رعايا بار است ، تو چند غله توانى بدهى خواه به بها ، خواه به قرض ؟ ترسا گفت به سعادت سلطان و
هامش
( 1 ) . عناصر فاسد و سخنچين .