اگر همهء خلق جهان را به بهشت برد ، مرتكب حيفى نشده است و اگر همه را به آتش افكند ظلمى نكرده است ، چه ظلم عبارت است از تصرف در آنچه مايملك متصرف نيست يا عبارت است از وضع شيى در غير موضع خود ، در صورتى كه خداوند مالك مطلق است و از اين روى نه ظلمى بر او متصوّر است نه جورى به دو منسوب . راجع به رؤيت خداوند گفته است كه هرچه موجود است ، مرئى است و چون بارى تعالى موجود است پس مرئى خواهد بود . . . »
به اين ترتيب با غلبهء اشاعره و اهل حديث و سنّت ، كار تعصّب بالا گرفت و مشعل فروزان علوم عقلى رو به خاموشى نهاد . بعد از غلبهء سلطان محمود و تسلّط سلاجقه ، شيعيان بيش از پيش دچار مشكلات و مخالفت سخت حكومتها شدند ، از ميان فرق شيعه در اين عهد ، فرقه اسمعيليه مقام و موقعيّت ممتازى كسب كرد و به طورى كه خواهيم ديد نصر بن احمد سامانى در شمار طرفداران آنان درآمد .
با اينحال اين فرقه در ابراز عقايد و تبليغ نظريّات خود آزادى نداشتند و در اين راه عدّهيى از پيشوايان خود را از دست دادند ؛ ناصرخسرو قباديانى و حسن صبّاح در شمار دعاة و مبلّغين بزرگ اسمعيليّه در عهد سلجوقى بشمار مىروند .
از اواخر قرن چهارم ، فرقه اسمعيليه و قرامطه مورد تعقيب شديد سلطان محمود قرار گرفتند . به طورى كه محمود براى طرد مخالفين و تصرف اموال مردم ، معمولا اشخاص را به داشتن عقايد قرمطيان متّهم مىكرد و همانطورى كه در تاريخ بيهقى نوشته شده ، محمود مىگفت « من از بهر عبّاسيان انگشت دركردهام در همهء جهان و قرمطى مىجويم و آنچه يافته آيد و درست گردد ، بر دار مىكشم . »
غير از اسمعيليان و قرامطه ، فرقه صوفيّه نيز همواره از مداخله و آزار روحانيون و فقهاى قشرى ، و تركان و خلفا رنج مىبردند ، چنان كه منصور حلاج صوفى معروف را به جرم اين كه خود را جلوهيى از حقّ مىشمرد ، به دستور فقها و خليفه عبّاسى به قتل رسانيدند و به كتابفروشان فرمان دادند كه از خريد و فروش كتب حلّاج خوددارى كنند . همچنين در احوال شيخ ابو سعيد ابو الخير مىبينيم كه فقهاى قشرى آن عهد توطئهيى عليه او ترتيب دادند .
از جمله مداركى كه مؤيّد تحديد عقايد در قرن پنجم هجرى است ، شرح حال مجعولى است كه به ناصر خسرو نسبت مىدهند « . . . القصّه ، بعد از مشقّت بسيار
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 66
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٦٦