تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
به شهر نيشابور رسيدم و با ما شاگردى بود حكيم و فاضل و دانشمند ، و در تمام شهر نيشابور ما را كسى نمىشناخت ، آمديم و در مسجدى قرار گرفتيم و در اثناى سير و طواف در شهر ، بر در هر مسجد و هر مدرسه كه مىگذشتيم ، مرا لعنت مىكردند و به كفر و زندقه نسبت مىدادند و شاگرد من از اعتقاد خلق نسبت به من خبرى نداشت . روزى در بازار مىگذشتم شخصى از مصر مرا ديده بشناخت . نزد من آمده گفت : ناصر خسرو نيستى ، و اين ابو سعيد برادر تو نيست ؟ من از ترس دست او بگرفتم و به حرفش مشغول ساختم و به منزل آوردم و گفتم سى هزار مثقال طلا بستان و اين راز را آشكار مكن ، چون آن شخص راضى شد ، در حال روحانى را گفتم تا وجه حاضر ساخته به او دادم . . . پس با ابو سعيد به بازار آمده تا به دكان موزه‌دوزى رسيديم ، موزهء خود را دادم تا مرّمت كند و از شهر بيرون رويم ، كه ناگاه در آن طرف غوغايى برخاست و موزه‌دوز بر اثر آن روان شد ؛ بعد از ساعتى بازگشت ، پاره‌يى گوشت بر سر درفش كرد ؛ من سؤال كردم كه چه غوغا بود و اين چه گوشت است ؟ موزه‌دوز گفت : همانا در اين شهر از جملهء شاگردان ناصرخسرو شخصى پيدا شده بود با علماء اين شهر مباحثه كرد ، قول او را فقها انكار داشتند ، هريك به قول معتمدى تمسّك مىجستند و او از اشعار ناصر خسرو شعرى طبق مطلب خود مىخواند ؛ فقها از جهت ثواب او را پاره‌پاره كردند و من نيز پاره‌يى از گوشت او را به جهت ثواب بريدم . چون بر احوال تلميذ اطّلاع يافتم ، تاب در من نماند ، موزه‌دوز را گفتم موزه به من ده كه در شهرى كه شعر ناصر خسرو را خوانند نمىتوان بود ، موزه گرفتم و با برادر از نيشابور بيرون آمدم . » « 1 »

جنگ‌هاى مذهبى در داخل ايران

« . . . در سال 369 فتنه بزرگى بين عامّهء اهل شيراز و زردشتيان رخ داد و مسلمين آن شهر ، خانه‌هاى زردشتيان را غارت كردند و گروهى از آنان را كشتند و چون عضد الدّوله از اين واقعه خبر يافت ، كسانى را كه در اين كار دست داشتند جمع كرد و در تأديب آنها مبالغه نمود . » « 2 » در همين ايّام خرّم‌دينان كه شعبه‌يى از مزدكيان بودند
هامش
( 1 ) . تلخيص از تاريخ ادبيات ، ادوارد براون . ( 2 ) . تلخيص از تاريخ ادبيّات ، دكتر ذبيح اللّه صفا .