به خرج مىدادند ، اين كارها موجب مجادلات سخت و گاه سبب حوادث تلخى مىشد ، امّا شايد بتوان گفت ، عكس العمل شديد آن از دورهء ضعف قدرت آل بويه در بغداد و آغاز سلطنت محمود غزنوى در ايران بيشتر روى نمود . بديهى است كه در اين ميان اسمعيليان بيشتر مورد بغض و دشمنى بودند . . . به خصوص با در نظر گرفتن توجّهى كه اسمعيليان به فلسفه و علوم عقلى داشتند و اهل ظاهر نبودند و به باطن و كنه دين مىپرداختند ، معلوم مىشود سختگيرى نسبت به آنان نيز به انحطاط فلسفه و تحقيق كمك كرد . اسماعيليان فلسفه و دين را مكمّل يكديگر و فلاسفهء بزرگ را همرديف انبياء مىشمردند ، اهل بحث و مناظره بودند و در مجالس خود ، در قصر خليفهء فاطمى يا جاهاى ديگر ، از حكمت يونان سخن مىگفتند و از اين راه براى دعوت و تبليغ ورزيده مىشدند ؛ بدين جهت از مروّ جان علوم عقلى بودهاند . ابو على سينا بنابر آنچه در سر گذشت خود نوشته است ، در مذاكرات پدر و برادر بزرگش ذكر نفس و عقل را ، بدانگونه كه اسماعيليان مىگفتند و مىشناختند ، شنيد و پدرش ، كه دعوت اسمعليّه را پذيرفته بود ، او را به آموختن فلسفه و علوم عقلى راهنمائى كرد . خواجه ابو الهيثم . . . و ناصر خسرو . . . برين مذهب بودهاند . ناصر خسرو وقتى به يمگان پناه برده و به قول خودش در آنجا زندانى است ، در عين آوارگى بدين دلخوش است كه :
اگر از خانه و از اهل جدا ماندم * جُفت گَشتستم با حكمت لُقمانى
در اين زمانها عموما هركس را كه بر خلاف اهل سنّت بوده است ، از راه بدخواهى و بدگويى به عنوان عمومى و توهينآميز « باطنى » يا « قرمطى » مىخواندهاند ، و به طريق اولى اسماعيليان را هم قرمطى مىگفتند . مخصوصا از آغاز قرن چهارم كه خلفاى فاطمى در مصر نيرو گرفتند و بناى رقابت را با بنى العبّاس گذاشته در قلمرو خلفاى عباسى و مخصوصا در خراسان امراى متعصّب حنفى براى خوشآمدگويى نسبت به ايشان هركس را كه اندك رابطهيى با خلفاى فاطمى مصر داشت قرمطى مىخواندند و حتّى هركس را مىخواستند از ميان ببرند به اين بهانه نابود مىكردند .
. . . سلاطين و امرا و حكّام ، همين كه تحفهها و هدايايى به بغداد مىفرستادند ، خليفه بغداد را راضى مىداشتند ، اگرچه براى كسب اين اموال و چيزها ظلمها