ديگرى از عكّا ، بار ديگر بهاء اللّه از زورگويى و فساد مأمورين عثمانى شكايت مىكند و مىنويسد : « . . . سه ماه قبل بغتة مأمورين دولت عثمانيّه دور خانه را گرفتند و آنچه از متعلّقان اين عبد كه در بازار دكان داشتند جميع را گرفته به در خانهء حكومت بردند و بعد آدمى از حكومت آمد اخبار كرد كه حسب الامر پادشاهى بايد شما با عيال و اطفال به كليبولى برويد ، ديگر به هيچ وجه فرصت ندادند ، جميع اسباب متعلّقان تحت حكم ضابطان لشكر به قيمت بسيار كم فروختند و آنقدر فرصت ندادند كه پول آن گرفته شود ، بعد اين بنده را با هفتاد نفر از زن و مرد و اطفال كوچك به كليبولى آوردند ؛ بعد از ورود مأمور مخصوص عمر افندى . . . حكمى آورد . . . كه شش نفر به عكّا بايد بروند و پنج نفر به قبرس . . . پول وافور از همه گرفت و كلّ را به عكّا كه بد آب و هواترين شهر روى زمين است آورد . . . جميع را در سربازخانه و خرابه حبس كردند حتى زنها و اطفال 6 ماهه را ، و ابواب دخول و خروج را با لمرّه بستند . . . جميع از بدى آب و هوا ناخوش شدهاند . . . در دو روز 3 نفر مردند . . . تا حال اين عباد « 1 » ، ندانستهايم كه تقصير چه بوده است ، ابدا سؤال و جوابى نشده اگر تقصير اين عباد آنست كه بابى هستيم ، اين از اوّل معلوم بود . . . خبر رسيد كه در بغداد سى نفر از معاريف دوستان اين عبد را بدون جرم به جزيرهء سركون بردند و املاك اين عبد را ، جميع ضبط كردند . » در اين نامه نيز بهاء اللّه از كنت دوگوبينو استدعا كرده است كه « اعليحضرت شاهنشاهى و قنسول بغداد را از اين مظالم آگاه سازند ، وسيلهيى برانگيزند كه اين اقليّت با آسايش خيال زندگى كنند . . . » « 2 » .
به طور كلّى از منابع مختلف از جمله از مندرجات مجلهء كاوه ، شمارهء سوّم ، سال دوّم ( دورهء جديد ) برمىآيد كه « ميرزا محمّد باقر بواناتى معلّم ادوارد براون سخت دلباختهء تمدّن غرب و مردى آزادانديش و روشنفكر بود ، لباس فرنگى مىپوشيد ، بىهيچ پروا و ملاحظهيى سخنان تند در ردّ افكار ارتجاعى و اعمال استبدادى و خرافات دينى و اقوال علما بيان مىكرد ، تا جايى كه مردم او را « باقر كفرى » مىخواندند ؛ سخنان تند و آتشين او بر مردم عامى سخت گران آمد ؛ در شيراز وى را تكفير كردند ، ناگزير به جانب بوشهر فرار كرد . در برازجان مأمورين به او رسيده
هامش
( 1 ) . بندگان خدا .
( 2 ) . مجلّهء يغما ، آبانماه 39 ، ص 405 .