بيضهء اسلام را ملوّث « 1 » ساختهاند و در و ديوار دار الخلافه را به پليدى آلودهاند ، كوچه و محلّات تهران دكّهء خمّاران شده است ، مردم شراب را به جاى آب مىنوشند قوموا ، اكسر و الدّنان يا زمرة المؤمنين ، حىّ على خير العمل ، جلو بيفتيد ، امان مدهيد ، تا داخل فرقهء ناجيهء غزات « 2 » و مجاهدين گرديم ، هركه با من سر يارى دارد بسم اللّه ، بياييد برويم خمهاى ميخانهها را مثل توبهء گناهكاران درهم شكنيم و شرابها را چون خون منافقان بر خاك بريزيم و يقين داشته باشيد كه به اجر و ثواب اين عمل خير ، خداوند رحيم و رزّاق اين بلا را از ما دور خواهد گردانيد . از اين سخنان مردم به هيجان و غليان آمده . . . روى به محلّهء ارامنه به راه افتاديم ، ارمنىهاى بيچاره همين كه ازدحام مسلمانان را ديدند ، دست و پاى خود را گم كردند . . . ملّا خود را به خانههاى رؤساى آنها انداخت و بىپروا و بىمحابا از اندرونى و بيرونى به هر درى كه رسيد شكست و به هرجا ، سر زده وارد شد ، همراهان بىسر و پايش با اقتداى به او ، هرجا شيشه و قرّابه و يا خمى ديدند ، خودتان مىتوانيد قياس كنيد . . .
از ميكده رو به كليساها نهادند ، از خارج و شمعدان و قنديل و چليپا و الواح و تورات و انجيل آنچه يافتند شكستند و دريدند و ريختند و پايمال كردند . . . » « 3 » كه ناگاه فرّاشى از جانب شاه با يك نفر از بزرگان ارامنه پيدا شدند ، همين كه فرّاش گفت شاه شما را خواسته است ، ملّا فرياد آورد كه خوب چه بايد كرد ؟ آيا خم شراب را نبايد شكست ؟ آيا شراب را نبايد ريخت ؟ آيا دشمن دين و مذهب را نبايد تنبيه كرد ؟ پس امر به معروف و نهى از منكر كجا رفته است ؟ مگر من خلاف شرع كردهام ؟ مگر من سنگ به خانهء خدا انداختهام ؟ مگر خون شهدا را ريختهام ؟ . . . » « 4 »
در مورد رفتار با اقليتها بعنوان نمونه جملهيى چند از خاطرات حاج سيّاح ، يحيى دولتآبادى و امين الدّوله را ذيلا نقل مىكنيم . حاج سيّاح مىنويسد :
« . . . چند نفر را گرفته بودند كه مىگفتند بابى هستند ، شاه حكم كرد كه دستگيرشدگان را بين اصناف شهر تقسيم كنند كه هر صنف يكى را بكشد و اگر كسى اقدام نكرد متّهم است ، كفشدوزها قربانى خود را با متّه سوراخسوراخ كردند ، قصّابان با ساطور تكهتكه كردند ، آخوندها و طلاب زير چماق خورد كردند ، غرض
هامش
( 1 ) . آلوده .
( 2 ) . رزمندگان .
( 3 و 4 ) . حاجى باباى اصفهانى ، ص 279 به بعد .