تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 547

مساهمون:

ص٥٤٧
درصدد مراجعت بوده است ، در همان ايّام ، به اغواى ملّاى بزرگ و مستبّد شهر . . . ، « بابىكشى » در آن شهر شروع مىشود و به همسر سيّد كه از اهالى اصفهان بود ( ما در جمال‌زاده ) از محل موثّقى خبر مىرسد كه شاهزاده ظل السّلطان در مجلس عمومى قيچى قلمدان ( يعنى قيچى بسيار تيزى كه در قلمدان جاى دارد ، براى بريدن كاغذ و پاكت ) به دست در حال خشم و غضب صريحا مىگفته است منتظرم كه اين سيّد ناسيّد وارد اصفهان شود تا با همين قيچى گوشت بدنش را تكه‌تكه نمايم . بديهى است كه با اين مقدّمات بود كه مادرم توانست مخفيانه به گوش او برساند . پدرم به اصفهان برگشت و من و مادرم توانست مخفيانه به گوش او برساند . پدرم به اصفهان برگشت و من و مادرم و بچه‌هاى ديگرش ، شبانه با دليجان به طرف تهران فرارى شديم و ديگر هرگز پاى پدرم به اصفهان نرسيد . شرح اين بابىكشىها را در « سروته يك كرباس » آورده‌ام و از وقايع بسيار تأثّرانگيز تاريخ كشور ما در قرن چهاردهم هجرى قمرى است و چنان‌كه از اشخاص با اطّلاع مسموع گرديد ، در آن غوغا كه مكرّر در نقاط مختلف خاك ايران رخ داد رويهم رفته در حدود هشتاد نفر از هموطنان ، به اسم بابىگرى يا به چنين بهانه‌يى به هلاكت رسيده‌اند . . . حكّام و فرمانروايان در يك طرف و بعضى از آخوندهاى از خدا بىخبر و جاه‌طلب و ثروت‌پرست ، از طرف ديگر براى مقاصد سوء شخصى اشخاص بىگناه را به اسم بابىگرى و كافرى و زندقه و ارتداد در روز روشن و در مقابل چشم مردم ساده‌دل و بىخبر به صورت‌هاى بسيار فجيع به قتل مىرسانيدند و مال آنها را غصب مىكردند و نالهء ستمديدگان به گوش هيچ داور و دادگرى نمىرسيد . دربارهء مظالم ظلّ السّلطان كه به قول اصفهانىهاى آن زمان فقط اندكى از ناصر الدّين شاه كوچكتر بود ، خيلى چيزها گفته و نوشته‌اند . . . اين مرد شقى ضمن گله و شكايت از پرفسور براون گفته بوده است كه : من معترفم كه كارهاى بد بسيار مرتكب شده‌ام و حتى بچه‌هاى شيرخواره را كشته‌ام و پستان‌هاى زنان را بريده و سوزانده‌ام و كسان بسيارى را به طناب انداخته‌ام ولى اين اعمالى را كه اين انگليسى پدرسوخته به من نسبت داده است و در كتابش نقل كرده است ، مرتكب نشده‌ام . . . » « 1 » . در دورهء حكومت 50 ساله ناصر الدّين شاه ساختن مدرسه براى ارامنهء جلفا آغاز
هامش
( 1 ) . راهنماى كتاب ، زير نظر ايرج افشار ، سال نوزدهم ، شماره‌هاى 1 و 3 ، مقالهء سيّد محمّد على جمال‌زاده ، ص 151 .