آنها نيز با اسلحهء گرم و سرد آنها را ريزريز كردند . . . فكر آنها اين بود كه پس از قتل شاه شهر را به تصرّف خود درآوردند ؛ يعنى اوّل ارك و خزينهء توپخانه را تسخير كنند و سپس به تصرّف ديگر نقاط همّت گمارند ولى چون سازمان و سلاح كافى نداشتند و به مردم متّكى نبودند به مقصود نرسيدند . . . » « 1 » .
قتل و كشتار بابىها
ادوارد براون مىنويسد : « ميرزا تقى خان امير كبير كه صدر اعظم ناصر الدّين شاه بود ، به شاه گفت : براى اين كه بابىها ديگر اميدى نداشته باشند كه بتوانند قيام كنند ، خوب است كه فرمان قتل ميرزا على محمّد را صادر نمايند و گرچه ميرزا على محمّد در شورشها و كشتارهاى مذكور در فوق مداخلهيى نداشت و نقشهء شورشيان از طرف او طرح نشده بود و در انجمنهاى آنان شركت نمىكرد ، مع الوصف دولت تصور مىنمود كه او منشأ شورشهاست و اگر او نباشد ديگر بابىها قدرت معنوى و استقامت را براى شورش نخواهند داشت . . . » « 2 » .
ميرزا تقى خان نقشهء خود را عملى كرد و سيّد باب را در حالى كه بيش از 30 سال نداشت - به شرحى كه گذشت - كشتند ولى سختگيرى امير كبير به قول براون « به جاى آنكه ريشهء مذهب جديد را خشك كند ، برعكس سبب تقويت و توسعهء آن شد . . . » « 3 » . پس از آن كه عدّهيى از آنان در مقام قتل ناصر الدّين شاه برآمدند ، دولت شدّت عمل به خرج داد و عدّهيى از سران نهضت جديد را به طرزى فجيع كشت ؛ « شيخ حسن خراسانى را با تيغ پارهپاره كردند ؛ و ملّا فتح اللّه قمى ولد ملّا على صحّاف كه بدن مبارك پادشاه را به زخم گلوله جراحت كرد ، فرمان رفت تا در نياوران بدن او را از چند جاى سوراخ كردند و بن شمع فرود آوردند و شمعها را برافروختند ؛ و حاجى على خان فرّاشباشى صاحب الدّوله پشت او را هدف گلوله ساخت و فرّاشانش با كارد و دشنه پارهپاره كردند ؛ محمّد تقى شيرازى . . . را نخست نعل اسب بر پاى او بستند و از آن پس با تخماخ و ميخ ، سر و دستش را درهم شكستند ؛ و محمّد على نجفآبادى را به دست خمپارهچيان سپردند تا نخست
هامش
( 1 ) . مأخوذ از همان كتاب ، از صفحهء 40 به بعد .
( 2 ) . يكسال در ميان ايرانيان ، ص 113 .
( 3 ) . همان كتاب ، ص 158 .