پيكار مىنمود و براى گمراه كردن خصم از تدابير و حيلههاى جنگى استفاده مىكرد ؛ پس از آنكه زخمى و مجروح شد ، ياران خود را فراخواند و به ايشان گفت :
« من بدين زخم هلاك مىشوم ، شما بعد از من پريشانخاطر مباشيد و با دشمن جنگ كنيد . . . » اعتضاد السّلطنه از قول مجد الدّوله مىنويسد : « شنيدم از ميرزا تقى خان كه مىگفت : اگر ملّا محمّد على دست از اين مذهب برمىداشت ، او را رئيس لشكر مىنمودم ، زيرا كه در حيل جنگ و لشكركشى عديل و بديل نداشت ، و نيز مىگفتند كه از هاون و بعضى برنجها ، توپها مىريختند كه مانند توپهاى ممالك اروپا كار مىكرد و همچنين ميرزا ابو القاسم مجتهد زنجانى مىگفت كه اگر جماعت بابيه مىخواستند علما را بكشند ، كشته بودند ؛ مانند اين كه شبى در خانهء شخصى از رفقا كه در محلهء آخر زنجان بود و بابيّه از آنجا دور بودند ، مهمان بودم ، در نصف شب جهت تجديد وضو بيرون آمده شنيدم صداى « اللّه اكبر » مىآيد و دانستم كه اينها جماعت بابيّهاند ، ناگاه ديدم دو نفر درآمدند و با من گفتند دست از اين كارها بردار ، مأمور نيستيم و الّا اگر مىخواستيم تو را بكشيم مىكشتيم ، من بيم نموده از ترس با آنها مماشات نمودم . . . » « 1 » .
ملّا شيخ على ترشيزى
اين مرد از شاگردان خاصّ حاجى سيّد كاظم رشتى و از كسانى بود كه براى سرنگون كردن حكومت ناصر الدّين شاه تلاش مىكرد ؛ وى مقدار زيادى اسلحه در منزل حاجى سليمان خان جمعآورى كرده بود و تصميم داشت در اوّلين فرصت با قتل ناصر الدّين شاه ، راه را براى پيروزى بابىها هموار كند . وى عدّهيى از بابىهاى متعصّب را بر آن داشت كه با لباس رعيّتى در معبر شاه قرار گيرند و بهنام تقديم عريضه و عرض حال ، وى را با طپانچه از پاى درآورند ولى تير آنها به هدف نخورد و زخم مختصرى كه از اصابت تير حاصل شده بود ، به زودى التيام يافت ولى توطئهكنندگان به تدريج دستگير و به فجيعترين وضعى كيفر ديدند . ملا على ترشيزى را با 38 تن از ياران گرفتند و هريك را به جماعتى از درباريان و نوكران شاه سپردند و
هامش
( 1 ) . فتنهء باب ، ص 36 .