توضيح داده است ، خلاصه كنيم حاصل چنين است : ذات خداوند كه همهچيز را مىداند و مىشناسد ، از حيزّ ادراك ما خارج است و تنها مشيّت است كه منبع يا نقطهء ظهور قرار مىگيرد . مسئلهء « ظهور » در نزد باب اهميت فراوان دارد و كاملا نظريهء « فيضان » را در نزد كليّهء عارفان و اشراقيّون ما بهخاطر مىآورد ريشهء اين نظر را بايد در نزد شيخ احسائى و از آن پيشتر در فلسفهء ملّاصدرا جستجو كرد ؛ اين ريشه ، ريشهاىست از اين هم كهنتر و پرسابقهتر .
. . . باب به ادوارى در تاريخ معتقد است ، بدين معنى كه ظهورات مشيّت اوّليّهء الهى ، طى تاريخ چند بار رخ داده و هر ظهور بعدى ، اشدّ و اشرف از ظهور قبلى است . موافق اين ظهورات است كه تاريخ را مىتوان به دورانهايى تقسيم كرد ، نطفهء آدم طى اين ظهورات رشد مىيابد . به عقيدهء باب اكنون دوازده هزار سال از دوران آدم مىگذرد و چون هر هزار سال از اين دوران برابر است با يكسال ، لذا از نموّ و رشد ظهورات ، دوازده سال مىگذرد و طىّ اين دوازده سال دوران موسى ، عيسى و محمّد ( ص ) از پى هم درآمده و سرانجام نوبت به خود باب رسيده است . باب محمد ( ص ) را « نقطهء فرمان » و خود را « نقطهء بيان » مىداند ، در نقطهء بيان نوبت به سيّد على محمّد باب كه به علت بودن هفت حرف در نامش ، به خود « ذات حروف سبع » نام داده رسيده است . چرا ظهور تازهيى لازم مىآيد ؟ زيرا هر ظهورى در حكم كاشتن درختى است كه وقتى به حدّ كمال رسيد ، به ناچار بايد ظهور تازهيى رخ دهد ؛ موافق محاسبهيى كه از آن ياد كرديم ، باب در دوازده سالگى يعنى دوازده هزار سال بعد از آدم آمده است و باب پيشبينى مىكند « من يظهره اللّه » بعدى بايد در 14 سالگى بيايد . در هر ظهورى نطفهء آدم به رشد و قوت تازهاى مىرسد و من يظهره اللّهى كه مىآيد ، حقايق دين را كاملتر بيان مىكند . چنانكه محمّد ( ص ) كه با اعراب جاهلى سروكار داشت ، بهشت و جهنّم را با تشبيه به سرزمين عشرت و عذاب اين جهان توصيف كرده است ، ولى باب بر اساس فلسفهء ظهور ، از اين كلمات تعبير ديگرى مىكند . قيامت ، دوران هر پيغمبرى است تا وقت « غروب اثمار شجرهء » آن ظهور يا كمال آن دين ، و هنگامى كه دين را بايد ظهور تازه و دين تازهيى دگرگون سازد . جنّت ، تصديق و ايمان به نقطهء ظهور است . نار يا جهنّم ، عدم ايمان و انكار نسبت به نقطهء ظهور است و برزخ فاصلهء بين دو ظهور . باب ، خود را خاتم
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 501
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥٠١