درگرفت و شيخ گفت : « من معاد را جسم هورقليايى مىدانم و آنهم در همين بدن عنصرى است ، مانند شيشه در سنگ . شهيد گفت : بدن هورقليائى غير از بدن عنصريست . . . در روز قيامت همين بدن عنصرى است كه بازگشت مىكند نه بدن هورقليايى . شيخ گفت كه مراد من هم همين است . پس از اين گفتگوها كار مناظره به كدورت و جدايى منتهى گرديد و سخن از تكفير شيخ به ميان آمد ؛ حاكم قزوين شبى علما را دعوت كرد تا شايد سروصدا را بخواباند ولى تلاش او به ثمر نرسيد و شيهد سوّم آشكارا گفت : « در ميان كفر و ايمان اصلاح و آشتى نيست ، شيخ را در مسألهء معاد ، مذهبى است بر خلاف ضرورت دين اسلام ، منكر ضرورى هم كافر است . . . » « 1 » .
« حاج شيخ عبّاس على كيوان قزوينى در كتاب عرفاننامه چنين نوشت : در ميان شيعه ، اختلاف اخبارى و اصولى كه در قرن 12 هجرى پيدا شد از عجايب است كه همديگر را كافر و مبدع و واجب القتل دانستند و اصولى . . . از پيش برد ، شيخ يوسف صاحب كتاب حدائق را خوار و مردود عوام شيعه كرد ، ميرزا محمّد نيشابورى را به جرم اخبارى بودن در كاظمين به بلواى عام كشتند ، بدنش را دفن نكرده به سگان دادند . . . چند سال بعد شيخ احمد احسائى را كه فقيه اخبارى بود ، كافر خواندند . . . » « 2 » .
در كتاب شيخىگرى و بهايىگرى ، ضمن بيان احوالات شيخ چنين مىخوانيم :
« در يكى از اوقات شيخ قرضهايى پيدا كرد ، آنگاه شاهزاده محمّد ميرزا كه وليعهد فتحعليشاه بود به شيخ گفت كه يك در بهشت را به هزار تومان به من فروش تا قرض خود را بدهيد ، شيخ در بهشت را به او فروخت و به خطّ خود نوشته آن را مهر كرد و به شاهزاده داد و هزار تومان از او گرفت و قرضهاى خود را پرداخت . . . شيخ احمد ادّعاى آن مىكرد كه از هر دانشى آگاهى دارد ، شخصى از او پرسيد ، شما در علم كيميا اطلاع داريد يا نه ؟ شيخ گفت علم كيميا را مىدانم ، آن شخص گفت اگر شما در علم كيميا سررشته داريد ، چرا بهشت به شاهزاده محمّد ميرزا مىفروشيد و قروض خود را ادا مىكنيد ؟ شيخ در پاسخ گفت آرى من علم كيميا دارم ولى كار آن را
هامش
( 1 ) . شيخىگرى و بهايىگرى از نظر فلسفه ، تاريخ و اجتماع ، تأليف آقاى مدرّسى چهاردهى ، ص 18 .
( 2 ) . همان كتاب ، ص 22 .