به نظر شيخيّه ، امام ناطق كسى است كه از جانب خدا يا پيغمبر نطق مىكند و امام صامت كسى است كه بايد بعد از او بيايد ، بنابراين هريك از دوازده امام در زمان امامت ، ناطق و قبل از احراز اين مقام صامت بودند ، هيچيك از سران شيخيّه خود را فرد كامل يا باب امام معرّفى نكرده است ، زيرا با چنين اظهارى « سرّى » را كه اساس تشيّع است آلوده كرده و غيبت را نقض و رشتهء انتظار آخر الزّمانى را پاره كرده است . . . بنابراين بابىبودن جز منكر شيخى بودن نمىتواند چيز ديگرى باشد ، به عبارت ديگر بابىبودن ، شيخى نبودن است . » « 1 »
ديگر از كسانى كه دربارهء شيخيّه يا « شيخىگرى » بحث كردهاند ، سيّد احمد كسروى است . به نظر او « بهايىگرى از بابىگرى پديد آمده و بابىگرى از شيخىگرى ريشه گرفته و شيخىگرى از شيعهگرى برخاسته است . . . » كسروى مىنويسد :
« داستان باب و بها ، با مهدىگرى يعنى ظهور حضرت ، پيوند نزديك دارد و اين پندار در آغاز نهضت اسلامى وجود نداشته بلكه قبل از پايان سدهء يكم اين فكر اندكاندك در مغزها راه يافته است . » « 2 » نبايد فراموش كنيم كه ايرانيان از ديرباز براى آل على ( ع ) و ائمه معصومين مقام و منزلتى و الا قائل بودند و همين گرايش مردم ايران به عالم تشيّع مقدمات استقلال سياسى ايران را در دوره سامانيان فراهم كرد .
قبل از استقرار حكومت سامانيان خلفاى بغداد و اهل تسنن بر ايرانيان و ديگر ملل خاورميانه حكومت و فرمانروائى داشتند ، ولى ايرانيان با حفظ زبان و مليّت خود و برافراشتن پرچم تشيّع از دورهء صفاريان و سامانيان به بعد در راه استقلال و آزادى پيش رفتند و از دادن باج و خراج به حكومت بغداد خوددارى كردند . ولى حكومت فاسد عباسيان قرنها دوام يافت تا سرانجام در عهد خلافت مستعصم ، آخرين خليفه عبّاسى هلاكو خان مغول تحت تعليمات خواجه نصير الدين توسى به حكومت پانصد ساله عباسيان پايان بخشيد .
برگرديم به اصل موضوع : كسروى مىنويسد : تا پيش از جنبش مشروطه در ايران يگانه اميدگاه مردم امام ناپيدا مىبود ، و نيكى آينده و رهايى كشور از بدبختى و مانند اينها را جز از راه پيدايش آن امام نمىدانستند ، هر روز سه بار در پشت سر
هامش
( 1 ) . همان كتاب ، ص 101 .
( 2 ) . بهايىگرى ، ص 2 .