هركه را ، خلقش نكو ، نيكش شُمر * خواه از نسل على ، خواه از عُمَر . . . » « 1 »
* * *
« يغما » خوشم به خرقه كه عمرى در اين لباس * بودم شرابخواره و نشناخت كس مرا
( يغماى جندقى )
در كوه و دشت هر سبعى صوفئى بدى * گر هيچ سودمند بدى صوف بىصفا
( سعدى )
در كتاب حاجى باباى اصفهانى هيأت ظاهرى يك درويش چنين توصيف شده است : « درويش صفر ، قلندرى عجيبهيأت ، غريبصفت ، قوىهيكل ، بلندبالا ، عقاببينى ، سياهچشم ، شاهيننگاه و تيزنظر با ريشى انبوه و گيسوانى كه تا به شانه مىريخت ، تاجى هشتترك منقوش به ابيات و آيات بر تارك داشت و پوست سختى از مرغ زبرپشت ، و منتشابى بر دوش ، و كشكولى منبّت با زنجير برنجى بر دست ، و خرقه و جلبندى مضبوط بر تن و دوش و رشمهاى از پشم با مهرهاى از سنگ سليمانى در ميان ، و تسبيح هزار دانه بر گرد دست ؛ چنين قلندرى در كوچه و بازار با هيبت و سطوت قدم مىزد . پس از آنكه رشتهء انس و الفت محكمتر گرديد و از محارم شدم ، فهميدم كه آن همه آرايش و پيرايش تنها براى فريفتن مردمان سستمايه است و بس . . . شبى درويش صفر . . . روى به من نمود كه حاجى ! آيا واقعا حيف نيست كه تو با اين همه عقل و شعور و خطّ و ربط ، ديده باطنت كور باشد و اينقدر پستمايه باشى كه قليانفروشى را مايهء گذران سازى ؟ آيا ميل ندارى كه در سلك رندان درآئى و به حلقه خاصّان داخل گردى يعنى به يك كلمه آدم بشوى ؟
راست است كه لباس درويشى در ظاهر چركين و كمبهاست و روزى درويشان از راه دريوزه و ريزهخوارى خوان ديگران مىرسد ، امّا بدان كه لقمهاى است بس رنگين كه تحصيل آن احتياجى به كدّ يمين و عرق جبين ندارد ؛ زندگى ما طايفه ، تنبلى و بيكارى و بيعارى و تنآسائى است .
روضهء خلد برين خلوت درويشان است * مايهء محتشمى خدمت درويشان است
دولتى را كه نباشد غم از آسيب زوال * بىتكلّف بشنو ، دولت درويشان است
هامش
( 1 ) . حاجى باباى اصفهانى ، ص 227 .