دعاى مرگ براى ارثگذاران مىخواستند ، جوانان نامراد شرمزده ، دوائى مىطلبيدند كه بر قوّهء مردى و نيروى كمر مىافزايد . اما مشتريان پايدار و لقمههاى چرب و شيرين ، همانا اندرونيان پادشاهى بودند كه فوجفوج مىآمدند و همه به نيروى سحر و جادو ، محبّت و علاقهء پادشاه را منحصرا براى خود مىخواستند .
داروخانهء درويش مرّكب بود از . . . كفتار ، موى گرگ ، و پيه خرس ، و استخوان بوم ، و پر و بال هدهد ، و على الخصوص خاكستر و جگر ميمون ، و پوست بينى بوزينه كه اثر اكسير و بهاى كيميا داشت . . . » .
در صفحهء 63 همين كتاب مىنويسد : « . . . روزى پيرزنى در را به شدّت كوبيد و فرياد برآورد كه استاد عطّار ، همسايهء شما « سده » « 1 » كرده و در كار مردن است ، دوائى نيست كه به حلقش نكرده باشم امّا هيچ ثمرى نبخشيده است ؛ آمدهام تا از تو دعائى بگيرم تا بلكه از بركت نفس تو فتوحى « 2 » بيابد . چون در منزل خود قلم و كاغذى نداشتم ، قرار شد دعا را در بالين مريض بنويسم ؛ پيرزن مرا از حياطى كوچك به اتاق تنگ و تاريكى برد كه بيمار در ميان آن در بسترى افتاده و ناله مىكرد ؛ ازدحام از زن و مرد بهقدرى بود كه اگر سوزن مىانداختى زمين نمىافتاد . فرياد بيمار بلند بود كه اىواى ! مردم به فريادم برسيد ؛ در اطراف بسترش شيشهها و كاسههاى دوا و درمان ديده مىشد و معلوم بود كه براى نجات او از هيچ كارى مضايقه نكرده بودند . حكيم ، با شيشه اماله و لنگ قى در گوشهء اطاق ، قليان به نوك نشسته بود و مىگفت كار اين مريض از دواى من و معالجهء من گذشته است تا حالا دواى درويش چه كند . . . قلمدانى آوردند . . . با وقار و سكون اسرارآميزى ، سر تا پاى كاغذ را با خطّوط كج و معوج عمودى و افقى ، مورّب شطرنجى ساختم . . . آنگاه گفتم قدحى پرآب آوردند و آن كاغذ را در آن حل كردم و به مريض بلعانيدم ؛ حضّار در انتظار تأثير دعا چشمها دريده و گردنها كشيده بودند تا چه كند قوّت بازوى من . . .
بيمار . . . آروغى چند زد . . . چندان قى مىكرد كه اگر ابن سينا تمام كتاب خودش را در حلقش كرده بود ، آنقدر قى نمىكرد . . . اين معجزه و كرامت را به ريش خود بستم . . .
اما حكيم هم به دستوپا افتاد . . . به صدا درآمد كه تأثير دواى خودم بود . . . » « 3 » .
هامش
( 1 ) . منظور سكته است .
( 2 ) . گشايشى .
( 3 ) . حاجى باباى اصفهانى ، ص 64 .