رابطهء روحانيان واقعى با صوفيان و دراويش
حاج بابا به زبان هزل و شوخى ، مخالفت شديد روحانيان را با دراويش چنين بيان مىكند : « اين فرقه همه ، نام خود را درويش مىگذارند خواه نور على شاهى ، خواه نعمت اللّهى ، خواه ذهبى ، خواه نقشبندى و خواه سلسلهء ملعون و خبيث اويسى ؛ ولى همه كافرند و مرتّد و واجب القتل ، و هركسى به آنها معتقد باشد كشتنى و سوختنى و گردنزدنى است و خونش مباح ، و زن به خانهاش حرام است . پارهاى از آنها مىگويند كه روزهء رمضان ، صرفهء نان است و نماز ، كار بيوهزنان و حجّ ، تماشاى جهان ؛ امّا دل به دست آوردن ، كار نيكان و مردان جهان . دستهاى ديگر مىگويند :
طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى * صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست
ديگرى از آنها مىگويد :
گر كسى از سجدهها ، رهبر شدى * دَنگ هم همراز پيغمبر شدى
و باز يك نفر ديگر از اين فرقهء ضالّه مىگويد :
فسق من و زهد تو ، فلك را چه تفاوت * آنجا كه بصر نيست ، چه خوبى و چه زشتى
پس از اين قرار حسن و قبح اعمال و افعال ما به اعتبار ماست و در حقيقت حسن و قبحى وجود ندارد ؛ خلاصه آنكه « عباراتهم شتّى و معناها واحد » . حقيقت اين است كه به قرآن مجيد و به احاديث و اخبار سنن اعتقاد ندارند و مىگويند كلام اللّه مجيد رطب و يابس است و احاديث و اخبار ، مجعول و ساختگى است . . . حقيقت ، اعتقاد محمد است و طريقت ، افعال او و شريعت ، اقوال او ؛ ما را با معنى محمّد كار است و با افعال و اقوال او كارى نداريم ؛ ما اهل باطنيم و بس ، و پيروى از اقوال و افعال ، كار اهل ظاهر و قشر است . دستهء چهارمى هم دارند كه مىگويند ما با ذات واجب الوجود متّحديم يعنى وحدت وجودى هستيم و شطحيّاتى چند از قبيل « ليس فى جبّتى سوى اللّه » و « انا الحق » به قالب مىزنند . . . پاك و پليد و حرام و حلال و مباح و مستحب و مكروه نمىدانند ، لعنهم اللّه اجمعين . . . مىگويند يهود و نصارا و ترسا ، در نزد آنها ، مساوى است ، و كيش و مذهب و دين نمىشناسند ، خذ لهمّ اللّه . . .
ملّاى رومى . . . در مثنوى مىگويد :