تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠
« چون قهر و غلبهء آن ملاعين پديد آمد ، قريب يكسال اين ضعيف در ديار عراق صبر مىكرد بر اميد آنكه مگر شب ديجور فتنه و بلا را صبح عافيت بدمد و خورشيد سعادتى طلوع كند ، هرگونه مقاسات شديد و محن تحمّل مىكرد تا از سر اطفال و عورات نبايد رفت و مفارقت احباب و دوستان و ترك مقرّ و مسكن نبايد گفت ؛ نه روى آن بود كه متعلّقان را به جملگى از آن ديار بيرون آرد و نه دل بار مىداد كه جمله را در معرض هلاك و تلف بگذارد و عاقبت چون بلا به غايت رسيد و محنت بىنهايت و كار به جان و كارد به استخوان ، « الضّرورات تبيح المحظورات » بر مىبايست خواند و به فرمان
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ »
، قيام نمودن و ترك جمله متعلّقان گفتن و « من رجا برأسه فقد ربح » برخواندن و بر سنت « الفرار ممّا يطاق من سنن المرسلين » رفتن و عزيزان را به بلا سپردن .
بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد ، در سپرد او را تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ
اين ضعيف از شهر همدان كه مسكن بود ، شب بيرون آمد و با جمعى از عزيزان و درويشان در معرض خطرى هرچه تمامتر در شهور سنهء ثمان و ستّمائه ( 608 ) بر راه اردبيل روان شد و بر عقب اين ضعيف خبر رسيد كه كفّار دمّرهم اللّه [ خدا سرنگونشان سازد ] به شهر همدان رسيدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر وسع بكوشيدند و بسى شهيد شدند و عاقبت دست يافتند و شهر بستدند و بسى عورات و اطفال را اسير كردند و متعلّقان اين ضعيف را كه به شهر رى بودند ، بيشتر شهيد كردند .
باريد به باغ ما تَگَركى * وز گُلبُن ما نماند برگى »
اين داستان را نيك بخوانيد تا بدانيد صوفيان خود چه مىبوده‌اند . . . اين مرد مىگويد : يكسال شكيبيدم تا بلاى رسيده پايان يابد ، اين نادان اميد مىداشته كه مغولان خود به خود بازگردند ، چشم به راه مىبودى كه در ماوراء النّهر و بخارا و خوارزم و خراسان هرچه مىخواهند بكنند و چندانكه مىتوانند بكشند و آنگاه باز گردند و مردم عراق ( رى و همدان ) و ديگر جاها را از بيم و ترس آسوده گردانند ؛