اوحدى در جاى ديگر پرده از روى زرق و تلبيس اين جماعت برمىدارد :
گشت كار طريقت آشفته * شد جهان از مُجرّدان رُفته
اين كچول « 1 » و كچل ، سرى چندند * كه به ريش جهان همى خندند
رند و رقّاص و مارگير ، همه * زَرق ساز و زَنَخ « 2 » پذير ، همه
درم اندر كلاهِ خود دوزند * خلق را ترك همّت آموزند
حافظ شيرازى نيز در مقام مبارزه با اين جماعت فاسد و رياكار مىگويد :
خدا ز آن خرقه بيزار است ، صد بار * كه صد بُت باشدش در آستينى
به طور كلّى اوحدى مراغهاى كه مردى حقيقتخواه و حقيقتجوست به انحرافات اخلاقى نسل جوان و فقدان تعليم و تربيت صحيح در عهد خود اشاره مىكند و با دسايس و رياكاريهاى رندان و قلندران ، روى موافق نشان نمىدهد و با استادى تمام دوروئى و بىايمانى اين جماعت را برملا مىكند :
تو اگر واصلى ، وسيلت چيست * وگرت حالتى است ، حيلت چيست
دفّ قوّال را دريدى تو * ز چه بر مىجَهى ؟ چه ديدى تو ؟
با چنين آش و شربت و بريان * چيست آن چشم خيرهء گريان ؟
چشم برهم نهى ، فرو مالى * بر هوا مىجهى و مىنالى
شمع و قنديل و ناى و دف بايد * لوت و بريان ، چهار صف بايد
بر نهالى ، نهاده بالش را * تا تو يادآورى جمالش را
زين سماعت چه چيز نظم شود ؟ * بجز اين لوتها كه هضم شود
اين سماعى كه عرف و عادات است * پيش ما ، مانع سعادات است
تا نميرى ز حرص و شهوت و آز * نشود گوش آن سماعت باز
عارفى راست اين سماع ، حلال * كه بود واقف از حقيقت حال . . . » « 3 »
اوحدى مراغهاى در مواردى ديگر نيز زبان به طعن صوفيان ريائى گشوده و پرده از روى نهانكارىها و دسايس آنان برداشته است :
اى صوفى پير و نارسيده * چون پير شدى ؟ جهان نديده
گفتى كه مريد پرورم من * آه از سخن نپروريده
هامش
( 1 ) . مردان بىبندوبار .
( 2 ) . امردباز .
( 3 ) . جامجم اوحدى ، چاپ وحيد ، ص 308 .