« روزى شخصى از مهربابا برحسب كاوش و فهم حقيقت مىپرسيد كه اى قبلهء عالميان ! از دعوى خدائى و نبوّت و پيغمبرى و حقّانيت تو ، تكان و سكتهء سختى به مخلوق وارد آمده و از شنيدن اين كلمه و جمله ، همه رم مىنمايند ، تكليف چيست ؟ مهربابا جواب داد كه از قول من به مدّعيان و مخالفان من بگو من نمىگويم كه من خدايم ، بلكه فرياد مىزنم كه من خدايم تو خدائى او خداست ما خدائيم شما خدائيد ايشان خدايند دوستان خدايند دشمنان و مخالفين هم خدايند ، منهم از گفتار آنها ، رم مىنمايم و در شگفتم و تعجبم به شنيدن اينكه آنها خود را بنده و مخلوق دانسته و مىخوانند و خود را همين جسم يك ذرع يا دو ذرعى مىدانند و من نهفقط خود را خدا خوانده و خدا مىبينم ، بلكه سايرين هم هريك بالانفراد خدايند و خدا هم خود آنهايند ، حرفى ميانهء من و آنها نيست . . . » « 1 » كسروى در صفحهء 22 كتاب خود مىنويسد بعضى از صوفيان « آيه
وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ »
( هركجا باشيد خدا با شماست ) را دليل بر يكى بودن هستى ( وحدت وجود ) آوردهاند .
به نظر كسروى : « . . . بدآموزيهاى صوفيان و خراباتيان و باطنيان به همهء دلها راه يافته بود « . . . ابن جبير كه در سال 578 هجرى از اندلس به سوى مصر ، مكّه ، عراق ، سوريه و ديگر جاها سفر كرده است مىنويسد كه صوفيان در وضع خوبى زندگى مىكردند و در نتيجهء تعاليم آنها درويشى ، پارسائى و چشمپوشى از جهان ، به مغزها راه يافته بود ؛ در همهجا واعظان ، مردم را به گريستن وامىداشتند ؛ در همهجا سخن از عشق به خداوند و وجد و مانند اينها مىرفته ، در كتاب او هرگز سخن از نگهدارى كشور و جنگ و مردانگى به ميان نيامده و در همهجا مسلمانان از اين انديشهها بسيار دور بودند . . . » « 2 »
. . . در كتابهاى خود صوفيان نيز دربارهء درآمدن مغولان ، داستانهايى هست ، داستانهائى كه هريكى گواه روشن ديگرى به اين گفتههاى ماست ، مثلا نجم الدّين رازى كه يكى از بزرگان صوفيان شمرده مىشود ، در زمان درآمدن مغولان مىزيسته و چون آهنگ مغولان را به سوى رى شنيده از آنجا گريخته و خود او در « مرصاد العباد » داستان را بدينسان مىنويسد :
هامش
( 1 ) . نقل و تلخيص از كتاب صوفيگرى ، ص 18 به بعد .
( 2 ) . شيخ صفى و تبارش ، صفحهء 58 به بعد .