كم بَرى زَر ، ز زرق « 1 » نپذيرد * پُر برى ، زود در بَغَل گيرد !
* * *
از برون ، خرقههاى صابونى * وز درون ، صد هزار مأبونى
چون بيابند نو ارادت را * كار بندند عرف و عادت را
جامهء زرق بر نورد كنند * بر دلش حُبّ مال سرد كنند
ببرندش به دعوتى دو سه گرم « 2 » * تا در افتد زنان خلق به شرم
پس به رمزش درآورند از خواب * كاى پسر وقت مىرود ، درياب !
گر مريدى ، كجاست سفرهء آش * ور ندارى ، درين ميانه مباش
* * *
روى در روى ننگ و نام كند * از در و كوچه ، اقچه « 3 » وام كند
ببرد پير را به مهمانى * با مريدان سخت پيشانى
* * *
كودكان ناشتا ، پدر مديون * مخور اين نان و آش ، خون خور ، خون
فقر ، بيرون ز ازرق است و كبود * نام آتش چرا نهى بر دود
* * *
شيخ بايد كه سيم و زر سوزد * تا ازو ديگرى نياموزد
گر ندانى تو اين درم سوزى * زان بهشتى « 4 » چرا نياموزى
كاو به عمرى چنين كتابى ساخت * پس به پيلى درم ، يخ آبى ساخت
* * *
شيخ ما آنچنان بزرگانند * نه چنان روبهان و گرگانند
* * *
فقر اگر خوردن است و گائيدن * هرزهاى چند پرورانيدن
همه را بهتر از تو هست اين حال * بر سر جاه و حسن و شوكت و مال
برو اى خواجه ، چارهء خود كن * رقعه بر دلق پارهء خود كن
هامش
( 1 ) . رياكارى .
( 2 ) . صميمانه .
( 3 ) . پول ، زر و سيم .
( 4 ) . مقصود از بهشتى حكيم ابو القاسم فردوسى توسى است .