گرديد بر ضدّ خلافت دروغين ، كه شمّهاى از رسوائى و ننگش را حسن صبّاح در نامهاى كه به ملكشاه نوشته رقم زده است . . . زورمندان شكستخورده ديدند ، بهتر آنكه صوفى دروغين هم بسازند چنان كه در طول بعضى خلافتها نيز در مقابل اولياء و اتقيا ، صوفى مصنوعى و زاهد ريائى تعبيه كرده بودند ؛ وسايل تبليغ و زور در اختيار داشتند . . . ريزهخواران خان ، كه نيز بازيگران اين صحنهء ريا بودند . . . به مردم چنين مىفهمانيدند كه قتل و ايلغارى كه به دست خان صورت مىگيرد ، الهام آسمانى است و سرّى عظيم و مصلحتى بزرگ در آن است . . . مردم سادهدل . . .
نمىفهميدند كه بايد گفتار و كردار ، و ظاهر و باطن را با هم سنجيد كه ( سگى را طوق زرّين پوشاندى ، وى را با آن طوق سگ شكارى نخوانند ) « 1 » بوى كريه ريا را استشمام نمىكردند و داغ زشت تزوير را بر چهرهء شوم آنان نمىديدند ؛ چهره را با قبا و عبا پوشانده بودند و نمىپرسيدند : يك شاخهء گل كو ، اگر آن باغ ، بديديد ؟ « 2 »
واعظ ريائى بر سر منبر ، ناز و كرشمه مىكرد و نابكار را دعا مىگفت و سوداگر دين در جامهء اهل علم و تقوا به غير حقّ سجده و تعظيم مىكرد . . . امّا عارف صاحبدل مىگفت : اذا رأيتم العلماء على باب الملوك فبئس الملوك و بئس العلماء ( زمانى كه دانشمندان را بر درگاه سلاطين ديديد ، واى بر هردوشان ) و : شرّ العلماء من زار الامراء ( بدترين علماء كسى است كه به ديدار امراء رود ) و : بئس الفقراء على باب الامير ( واى بر فقرا و دراويشى كه بر درگاه حاكم روند ) .
به خاكپاى صبوحى كشان كه تا منِ مست * ستاده بر در ميخانهام به دربانى
به هيچ زاهدِ ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه زنّار داشت پنهانى
( حافظ )
« اگر برف و يخى بگويد كه من آفتاب تموز را ديدم و آفتاب تموز بر من تافت ، هيچ عاقل باور نكند ، محال است كه آفتاب تموز بتابد و يخ و برف بگذارد . . . » « 3 » .
آن يكى پرسيد اشتر را كه : هى ! * از كجا مىآيى اى فرخنده پى ؟
گفت : از حمّام گرم كوى تو * گفت : اين پيداست از زانوى تو ! « 4 »
هامش
( 1 ) . فيه ما فيه .
( 2 ) . ديوان شمس .
( 3 ) . فيه ما فيه .
( 4 ) . چنگ مثنوى ، از دكتر اسد اللّه مبشرى ، ص 35 .