در نخستين ساعات رحلت پيغمبر ، عدّهيى از مسلمين گفتند كه حضرت جانشينى براى خود تعيين نكرد . بلكه اين كار را به عهدهء « امّت » گذاشت ، و جمعى ديگر چون حضرت على ( ع ) و يارانش مىگفتند كه خلافت بايد در خاندان نبى باشد ؛ بالاخره در اجتماعى كه از بزرگان صحابه در « سقيفهء بنى ساعده » تشكيل شد ، پس از بحث و گفتگوى بسيار ميان مهاجرين كه از اشراف شمال ( نزار و مضر ) بودند و ميان انصار مدينه كه خود را به جنوب يمن و سبا منسوب مىداشتند ، سعد بن عباده كه از طرف انصار براى احراز مقام خلافت پيشنهاد شده بود ، از ميدان مبارزه بيرون رفت ، و ابو بكر در پرتو حمايت عمر به خلافت منصوب شد و اهل صفّه كه بيشتر يمنى بودند ، از جريان سياست رانده شده خانهنشين گشتند .
در دوران خلافت عمر در اثر فتوحات پياپى مسلمين ، طرفداران خلافت على ( ع ) فعاليّتى نداشتند ، ولى پس از آنكه عثمان از اصول ابتدايى عدالت و بىطرفى انحراف جست ، طرفداران اهل صفّه و حاميان على ( ع ) در سرزمينهاى عربى و ايران از نو جان گرفتند . اختلاف دو خاندان هاشمى و اموى ، بسيارى از ايرانيان و اعراب را به طرفدارى از على ( ع ) و مخالفت با خاندان اموى برانگيخت و سرانجام كار اختلاف بالا گرفت و به جنگ صفّين منتهى شد و به شرحى كه در جلد دوّم تاريخ اجتماعى ايران ديديم ، با حكميّت سادهلوحانهء ابو موسى اشعرى پايان يافت . پس از حكميّت ، پيروان على ( ع ) با رأى حكمين ( ابو موسى و عمرو عاص ) به مبارزه برخاستند .
نظريات سياسى خوارج
دستهء مبارز و سرسخت خوارج ، از اين تاريخ پاى در ميدان سياست نهاد ؛ اين جماعت با حكومت دو خليفهء نخستين موافق بودند ، و عثمان را فاسد مىشمردند .
بعد از موضوع حكميّت ، با على بن ابيطالب ( ع ) نيز آغاز مخالفت كردند و با خلفاى اموى و عبّاسى نيز سخت مبارزه نمودند . از جمله آراى جالب و مترقى اين جماعت يكى اين بود كه مىگفتند : مردم بايد با آزادى كامل ، خليفه را از ميان مسلمين ، خواه قريش و عرب و خواه از هر قوم و ملّت ديگر ، برگزينند و با هر نوع تفوق ملّى و نژادى مخالفت شديد مىكردند .