موسى و عيسى كجا بُد كآفتاب * كِشتِ موجودات را مىداد آب
آدم و حوّا كجا بد آنزمان * كه خدا افكند در زه اين كمان
آنچه مسلّم است اينكه ، مولوى با توجّه به شرايط اجتماعى و مذهبى دوران ، قادر نبوده است كه معتقدات شخصى خود را بىپرده بيان كند .
چنان كه قبلا اشاره كرديم يكى از عواملى كه در انقلاب فكرى و اخلاقى مولانا تأثيرى شگرف باقى گذاشته ؛ ملاقات و گفتگوى مولانا با شمس تبريزى است ؛ استاد فروزانفر در اينباره مىنويسد : « مولانا ، كه تا آن روز خلقش بىنياز مىشمردند ، نيازمندوار بر دامن شمس درآويخت و با وى به خلوت نشست . . . در خانه بر آشنا و بيگانه ببست و آتش استغنا در محراب و منبر زد . . . ترك مسند تدريس ، و كرسى وعظ گفت و در خدمت استاد عشق زانو زد و با همهء استادى ، نوآموز گشت و به روايت افلاكى مدت اين خلوت به چهل روز يا سه ماه كشيد . شمس الدّين به مولانا چه آموخت و چه فسون ساخت كه چندان فريفته گشت و از همهچيز و همهكس صرفنظر كرد ، و در قمار محبت نيز خود را درباخت ، بر ما مجهول است ولى كتب مناقب و آثار بر اين متفّق است كه مولانا بعد از اين خلوت ، روش خود را بدل ساخت و به جاى اقامهء نماز و مجلس وعظ به سماع نشست و چرخيدن و رقص بنياد كرد و به جاى قيل و قال مدرسه اهل بحث ، گوش به نغمهء جانسوز نى و ترانهء دلنواز رباب نهاد . . . » « 1 » .
فرزند مولوى ، بهاء الدّين سلطان ولد ، در « ولدنامه » در پيرامون آشنائى و دلبستگى مولانا به شمس چنين مىگويد :
غَرَضم از كَليم ، مولاناست * آنكه او بىنظير و بىهمتاست
مفتيان گزيده شاگردش * همه صفها زده ز جان گِردش
هر مريدش ز بايزيد افزون * هريكى در ولد دو صد ذو النّون
با چنين عِز و قدر و فضل و كمال * دائما بود طالب ابدال
حضرتش بود شمس تبريزى * آنكه با او اگر درآميزى
هيچكس را به يك جُوى نخرى * پردههاى ظلام را بدرى
هامش
( 1 ) . بديع الزّمان فروزانفر ، احوال و زندگى مولانا جلال الدّين محمّد ، ص 69 به بعد .