تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
پير من و مُرادِ من ، درد من و دواى من * فاش بگفتم اين سخن ، شمس من و خداى من
وقتى كه مريدان قديم و خالص آهنگ ديدار مولانا مىكردند ، وى روى نمىنمود و مىگفت :
هله ساقيا سبكتر ، ز درون ببند آن در * تو بگو به هركه آمد كه سَرِ شما ندارد
به اين ترتيب پيداست كه مولانا پس از دمسازى با شمس ، رشتهء اتّصال ديرين خود را با مريدان و فرزندان و خاندان خود قطع كرد ؛ در نتيجهء اين احوال ، علاء الدّين محمّد فرزند ، مولانا با دشمنان همدست شد و بعضى او را شريك خون شمس مىدانند . . . » « 1 » . ظاهرا در نتيجهء ماهها گفتگوى مدام با شمس تبريزى ، مولوى افكار و انديشه‌هاى تازه‌اى پيدا كرد و قلم نسخ بر بسيارى از آراء و پندارهاى ديرين خود كشيد . ديگر مولوى در طريق اسلام و شريعت محمّدى خود را محدود نمىكرد ، از قرآن و آئين اسلام و ديگر مذاهب « مغز » يعنى انسان‌دوستى و كمك به همنوع را برگزيد و استخوان يعنى حدود و قيود شرايع و اديان را به دور افكند . در زندگى او اصل صلح و سازش با تمام ملل و مذاهب برقرار شد و با همه يكى گشت و مسلم و يهود و ترسا را به يك چشم مىديد و مريدان را نيز بدين مىخواند :
جزو درويشند جمله نيك و بد * هركه او نبود چنين درويش نيست

سعهء صدر مولانا و تحريكات دشمنان

« روزى در سماع گرم شده بود و مستغرق ديدار يار گشته ، حالت مىكرد ، ناگاه مستى به سماع درآمده شورها مىكرد و خود را بىخودوار به حضرت مولانا مىزد ، ياران و عزيزان او را رنجانيدند ، فرمود كه شراب او خورده است شما بدمستى مىكنيد ؟ گفتند او ترساست ، گفتا او ترساست چرا شما ترسا نيستيد ؟ ! سر نهاده مستغفر « 2 » شدند . » و اين مطلب يعنى صلح و يگانگى با ملل يكى از اصول مولاناست كه خود بدان عمل كرده و در آثار خود به خصوص در مثنوى ، خلق عالم را بدان خوانده است . . . در ايّام زندگى با آن همه تعريض و ناسزا كه خصمان كوردل
هامش
( 1 ) . شرح حال مولانا ، ص 76 به بعد . ( 2 ) . پوزش طلبيدند .