تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
طاقت نيارى ، شيخ به جدّ گفت كه البتّه مرا در صحبت خود قبول كن ، فرمود به شرطى كه على ملا النّاس در ميان بازار بغداد با من نبيذ ( شراب ) بنوشى ، گفت نتوانم ، گفت براى من نبيذ خاصّ توانى آوردن ؟ گفت نتوانم ، گفت وقتى من نوش كنم با من توانى مصاحبت كردن ؟ گفت نتوانم ، مولانا شمس الدّين بانگى بزد كه از پيش مردان دور شو » چنان كه از اين حكايت و ديگر روايات مستفاد است مولانا شمس الدّين ، به حدود ظاهر بىاعتنا و به رسوم ، پشت‌پا زده بود . . . .
از پى ردّ و قبول عامه خود را خر مساز * زآنكه نبوَد كار عامه جز خرى يا خرخرى
چنان كه شمس الدّين در طريق معامله به همهء همت ، روى به نقطه و مركز حقيقت آورده و از پسند و ناپسند كوتاه‌بينان گذشته و رعايت حدود و رسوم مسجد و خانقاه را كه آن روزها سرمايهء خودفروشى و خويشتن‌بينى بعضى از كم‌همّتان زاهدنماى جاه‌پرست به شمار مىرفت ترك گفته بود . . . نظر به همين عقيده ، مولانا را از خواندن و مطالعه كلمات بهاء ولد ( مقصود كتاب معارف بهاء ولد است ) بازمىداشت ، راجع به اوّلين ملاقات شمس با مولانا روايات مختلفى ذكر مىكنند ، از جمله مىگويند در جمادى الاخر 642 شمس به قونيّه قدم نهاد و در خان شكرفروشان در حجره‌اى اقامت گزيد تا آنكه « روزى مولانا از مدرسهء پنبه‌فروشان درآمده و بر استرى راهوار نشسته بود و طالب علمان و دانشمندان در ركابش حركت مىكردند ؛ ناگاه شمس تبريزى در برابر او ظاهر شد و از مولانا پرسيد كه بايزيد بزرگتر است يا محمّد ( ص ) ؟ مولانا گفت اين چه سؤال باشد ؟ محمّد ختم پيمبران است ، وى را با ابو يزيد چه نسبت ؟ شمس الدّين گفت پس چرا محمّد ( ص ) مىگويد « ما عرفناك حقّ معرفتك » و بايزيد گفت سبحانى ما اعظم شأنى ؟ مولانا از هيبت اين سؤال بيفتاد و از هوش برفت ، چون به خود آمد مولانا دست شمس بگرفت و پياده به مدرسهء خود آورد و در حجره تا چهل روز به هيچ آفريده راه ندادند . . . شمس الدّين به مولانا چه آموخت . . . بر ما مجهول است ، ولى كتب مناقب و آثار ، بر اين متّفق است كه مولانا بعد از اين خلوت ( كه از چهل روز تا سه ماه گفته‌اند ) روش خود را بدل ساخت و به جاى اقامهء نماز و مجلس وعظ به سماع نشست و چرخيدن و رقص بنياد كرد و به جاى قيل و قال مدرسه و جدال اهل بحث ، گوش به نغمهء جانسوز نى و ترانهء دلنواز رباب نهاد . . . مريدان و اهل قونيّه به ملامت و سرزنش برخاسته ولى