تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
مولانا سرگرم كار خود بود . . . شمس الدّين از گفتار و رفتار مردم متعصّب قونيّه و ياران مولانا كه او را ساحر مىخواندند رنجيده‌خاطر گشت و هذا فراق بينى و بينك برخواند ، آن غزل گرم و پرشور مولانا و اصرار و ابرام و عجز و نياز عاشقانهء او هم در شمس مؤثّر نيفتاد ، سر خويش گرفت و برفت . . . تمام مدّت مصاحبت اين دو نفر تقريبا شانزده ماه بوده است مولانا در طلب شمس به قدم جدّ ايستاده و پس از ارسال نامه‌ها و اشعار جانسوز سرانجام فرزند خود سلطان ولد را با بيست تن از ياران ، براى آوردن آن صنم گريزپا به دمشق فرستاد . شمس خواهش مولانا را پذيرفت و به قونيّه آمد ولى اين‌بار نيز دوران سكوت و آرامش مردم چندان نپائيد ؛ بار ديگر خلق زبان به اعتراض گشودند :
باز گستاخان ادب بگذاشتند * تخم كفران و حسدها كاشتند
« مردم قونيّه و مريدان در خشم آمدند ، مولانا را ديوانه و شمس را جادو خواندند و سخن آشفتگى مولانا ، نقل مجالس علما و داستان هر كوچه و بازار شد و ظاهرا علّت شورش فقها و عوام قونيّه اوّلا آن بود كه مولانا پس از اتّصال به شمس ترك تدريس و وعظ گفته به سماع و رقص نشست و نيز جامهء فقيهانه را بدل كرد . . . بنياد سماع نهاد و از شور عشق و غوغاى عاشقان عالمى پر شد . . . بديهى است كه بنياد سماع و ترك تدريس از فقيه و مفتى و مدرسى ، در محيط مذهبى و ميانهء فقهاء قونيّه چه اندازه زشت و بدنما بود و تا چه حدّ مردم را به شمس بدبين مىساخت ؛ بدين جهت آنان كه حسن نيّت و ايمانى داشتند از سردرد مسلمانى حسرت مىخوردند كه دريغا نازنين مردى و عالمى و پادشاه زاده‌اى ، كه ناگاه ديوانه شد و مختّل العقل گشت . » و رقبا و حاسدان خاندان مولانا از بوميان قونيّه و مهاجرين كه بر پيشرفت طريقه و احترام پدر و شخص مولانا از ديرباز حسد مىبردند ، در اين هنگام فرصت غنيمت شمرده آتش فتنه را به نام غيرت مسلمانى و حميّت دين دامن مىزدند و به انواع و اقسام درصدد آزار خاطر شريف و بركندن بنياد عظمت مولانا برمىآمدند و به نام بحث علمى يا حمايتى شرع ، از مولانا مسائل مىپرسيدند و تحريم سماع را مطرح مىكردند و مولانا سرگرم كار خود بود و پرواى آنان نداشت . . . مولانا همين شمس را كه در عقيده عوام كافر بود ، مىپرستيد و او را مغز دين و سرّ اللّه مىشمرد . و آشكارا شمس من و خداى من مىگفت :