تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
نمىكرد و اين طايفه از هركجا آواره مىشدند به دو پناه مىبردند . . . » « 1 » . بعد از مرگ بهاء الدّين ولد ، مولانا يكسال بىشيخ و پير بود ، بعد در نتيجهء مسافرت سيّد برهان الدّين محقّق ترمذى مولانا 9 سال به وى ارادت ورزيد ؛ چون او بمرد ، مولانا 5 سال بالاستقلال به وعظ و ارشاد خلق همّت گماشت تا اينكه ظاهرا در سال 542 ملاقات تاريخى مولانا با شمس تبريزى به وقوع پيوست . تا قبل از اين برخورد و گفتگو ، عمر مولانا به بحث و موعظه مىگذشت « فتوى مىنوشت و از يجوز و لا يجوز سخن مىراند . . . خلق به زهد و رياضت و علم ظاهر كه مولانا داشت فريفته بودند و به خدمت و دعاء او تبرّك مىجستند و او را پيشواى دين و ستون شريعت احمدى مىخواندند ؛ ناگهان پرده برافتاده و همه كس را معلوم شد كه آن صاحب منبر و زاهد كشور ، رندى لاابالى و مستى پيمانه به دست و عاشقى كف‌زنان و پاىكوبان است » « 2 » . مولانا در وصف حال خود گويد :
زاهد كشورى بدم ، صاحب منبرى بدم * كرد قضا دل مرا ، عاشق كف‌زنان تو
-
زاهد سجّاده‌نشين بودم و با زهد و ورع * عشق درآمد از درم برد به خمّار مرا

انقلاب فكرى مولانا

تغيير و انقلاب بزرگى كه در معتقدات و افكار و عقايد مولانا پديد آمده است تا حدّى مولود ملاقات و گفتگوهائى است كه بين اين مرد و شمس تبريزى به وقوع پيوسته است ؛ متأسّفانه در منابع تاريخى و عرفانى اسناد و دلايل زنده‌اى كه معرّف اصول افكار و انديشه‌هاى شمس تبريزى باشد به دست نيامده است . آنچه مسلّم است اينكه شمس پاى خود را از حدود تعاليم ظاهرى « شرع » فراتر نهاده بود و به مذهب و آئين معيّنى ايمان و اعتقاد نداشت . چنان كه در ملاقاتى كه بين او و اوحد الدّين كرمانى دست داد براى درك جمال و كمال مطلق به وى گفت به جاى عشق‌ورزى با ماهرويان به همين عالم و عالميان عشق ورزد « شيخ اوحد الدّين به رغبت تمام گفت كه بعد اليوم مىخواهم كه در بندگيت باشم ، گفت به صحبت ما
هامش
( 1 ) . شرح حال مولوى ، فروزانفر ، ص 26 . ( 2 ) . همان كتاب ، صفحهء 48 .