به انتحال مذاهب دهرييّن و ارباب تعطيل و نفى حدوث و انكار معاد جسمانى و بدانديشى نسبت به اصول دين متّهم مىساخته و هرچند حكماء اسلام آراء و اقوال خود و گذشتگان را به اصول مذهب نزديك ساخته و حتّى الامكان درصدد بودند كه نتايج آزادى و تعقّل را با تقليد وفق دهند . . . ولى عامّه و روساء آنان به هيچ وجه فلاسفه را جزو متمسّكين به حبل اللّه نمىشناختند ، به خصوص از وقتى كه حجّة الاسلام ابو حامد غزّالى بر ردّ فلاسفه كمر بست و نام ابو على سينا و ابو نصر فارابى و عموم فلاسفه را در زير گرد تكفير محو كرد . . . » « 1 » اختلاف بين متصوّفه و فلاسفه ، وسعت و فزونى يافت .
به طور كلى محيط سياسى و اجتماعى ايران نزديك حمله مغول براى اهل علم و فلسفه چندان سازگار نبود ، چنان كه در خطّهء فارس كه از بركت حسن تدبير و كاردانى اتابكان از حملهء مغول در امان مانده بود فقط زهدپيشگان و اصحاب دين با عزّت و احترام زندگى مىكردند . به قول نويسندهء تاريخ وصّاف ( جلد دوّم ) باران انعام اتابك ابو بكر بن سعد فقط بر سر عبّاد و زهّاد و صلحا و متصوّفه مىباريد « . . . و جانب ايشان را بر ائمّه و علما و افاضل مرجّح داشتى و چون به داعيهء حسن اعتقاد خريدار متاع زهد و تقشف بود ، متزّهدان از انعامات او محفوظ مىشدند و اربان بلاهت را گفتى اولياء و جلساء خداى تعالىاند و نفوس ملكى دارند . . . لاجرم چند افراد از ائمّهء نامدار و علماء بزرگوار به واسطهء نسبت علم حكمت از عاج « 2 » كرد و قهرا و جبرا از شيراز اخراج . . . » .
در چنين شرايطى خاندان علاء الدّين كيقباد ، اصحاب عقل و درايت و حكما و فلاسفه را مورد احترام خود قرار مىدادند تا جائى كه بعضى از افراد اين خاندان به جانبدارى از فلاسفه و كفّار متّهم شدند ؛ شهاب الدّين قتلمش به فن نجوم و فلسفه دلبستگى داشت و فرزندان او نيز به علوم عقلى و فلسفى علاقه داشته و در نتيجهء اين مطالعات « به گفته ابن الاثير بنيان عقايد دينى آنان سستى گرفت و نيز ركن الدّين سليمان شاه بن قلج ارسلان ( 588 - 600 ه . ) به جد دوستار فلاسفه بود و در بزرگداشت و ترفيه خاطر حكما مىكوشيد و صلات گرانمايه از ايشان دريغ
هامش
( 1 ) . زندگى مولوى ، به قلم استاد فروزانفر ، ص 10 به بعد .
( 2 ) . از جاى بركندن ، ناراحت ساختن .