تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
عقل و استدلال مىتوان به درك حقايق توفيق يافتز در حالى كه صوفيان عقل بشرى را محدود و ناتوان مىشمارند و معتقدند كه درك حقايق فقط در سايهء صفاى روح و اشراق و جذبهء الهى امكان‌پذير است ؛ بهاء الدّين ولد فلاسفه را منحرف و « مبتدع » مىشمرد و در يكى از فصول كتاب « معارف » خود در حق فلاسفه و متفكّرين و اهل استدلال چنين داورى مىكند : « فخر رازى و زين كيشى و خوارزمشاه را و چندين مبتدع ديگر بودند ، گفتم كه شما صد هزار دلهاى با راحت را و كشوفها و دولت را رها كرده‌ايد و در اين دو سه تاريكى گريخته‌ايد و چندين معجزات و براهين را مانده‌ايد به نزد دو سه خيال رفته‌ايد ، اين چندين روشنائى آن مدد نگيرد كه اين دو سه تاريكى عالم را بر شما تاريك دارد و اين غلبه از بهر آنست كه نفس غالب است و شما را بيكار مىدارد و سعى مىكند به بدى . . . » . مسلك تصوّف از قرن پنجم به اين طرف عظمت يافته و در بين عوام هم منتشر شده بود و امراء نامدار و سلاطين ، به مجالس مشايخ تصوّف مىرفتند و در كارهاى مهمّ وساطت آن را با كمال منّت مىپذيرفتند . اقطاب و مشايخ از طرفى ، روش خود را به دين و مذهب نزديك ساخته و سخنان و مجالس خود را به ذكر خدا و رسول و آيات قرآن و احاديث آراسته و جنبهء عوام‌پسندى به آنها داده و زبان طعن و تعريض مخالفان را بسته بودند و از طرف ديگر در موقعى كه اكثر علماء مذهب ، و ارباب فقه و حديث آلايش مادى پيدا كرده و به شغل قضا و تدريس مشغول بودند و اكثر وظايف ديوانى داشتند و حدود شرع را از باب رعايت خاطر ديوانيان مهمل و معطّل مىگذاردند و عامّه كه به ظواهر امور بيشتر فريفته مىشوند از علما نوميد شده بودند ، مشايخ و اقطاب به ترك دنيا و اعراض از امرا و عزلت و انقطاع ، ظواهر حال خود را مىآراستند و برخى به امر معروف و نهى از منكر نيز مىپرداختند و در حقيقت عامّه ، آنان را متصدّى اجراى حدود و تعليم فروع ، و خوّاص مكمّل روح و متمّم انسانيت و نردبان آسمان معرفت و برخى هم غايت ايجاد و مغز عالم وجود مىپنداشتند . . . ليكن فلاسفه به جهت برترى تعليمات فلسفى از افق عامّه . . . از شهرت و قبول عامّ بىنصيب بودند و علماى ظاهرپرست كه بال و پر افكارشان در قفس رياست‌پرستى و حفظ تمايل عوام فروريخته و شكسته بود ، اين طايفه را