چونكه بىرنگى اسير رنگ شد * موسيى با موسيى در جنگ شد
بر پايهء همين وحدتبينى بود كه منصور حلّاج فرياد مىزد كه « در طيلسان من كسى جز خدا نيست » و لذا عرضهء سنگسار مىشد و هنگامى كه مىديد شبلى ( عارف ) نيز به ناچار به سنگافكنان پيوسته و با پرتاب كلوخى تشفى خاطر خليفهء وقت را خواستار است ، آه برمىآورد . در تذكرة الاولياء عطّار آمده است :
« . . . هركسى سنگى مىانداختند ، شبلى موافقت را گلى انداخت ، حسين منصور آهى كرد . گفتند از اين همه سنگ آهى نكردى از گلى آه كردن چه معنى است ؟ گفت :
از آنكه آنها نمىدانند و معذورند ، از او سختم مىآيد كه او مىداند كه نمىبايد انداخت . »
و اين عارفان ، بهويژه برخى از آنان كه سوختهء ادراك خورشيدآساى خود بودند ، در پارهاى از افكار به خود به چنان ذروهاى « 1 » از لطافت بشرى و ادراك انسانى دست يافته بودند كه حيرتانگيز است . ميان آن پرند زرّينهاى كه تار و پود روان آنها بود ، و خشونت بهيمى جلّادان و عوّانانى كه بر آنها حكمروا بودند تفاوتى عظيم است ؛ سلطان ديندارش از قبيل محمود غزنوى و محمّد مظّفر بودند ، اوّلى به عنوان جهاد و « دفاع از بيضهء اسلام » در قبال قرامطه و رافضيان ، مردم را مىچاپيد ؛ ابن اثير در الكامل نقل مىكند كه زمانى محمود خبر يافت مردى از نيشابور مال فراوان دارد ، احضارش كرد و گفت : « مرا خبر دادند كه تو قرمطيى » آن مرد به فراست دريافت ، گفت « قرمطى نيستم ولى مال فراوان دارم ، هرچه مىخواهى برگير و اين تهمت از من بردار . » و آن دوّمى - يعنى محمّد مظّفر كه شاه محتسب نام داشت و خم مىشكست و زه طنبور مىگسست - در حالى كه به تلاوت قرآن مشغول بود ، موافق روايت يكى از نزديكان او به نام لطف اللّه صدر الدّين عراقى ( و بنا به نقل فارسنامه ) مصحف را يكسو مىنهاد و محكوم را با دست خويش سر مىبريد و سپس باز مىگشت و كلام اللّه مىخواند و گويا اين واقعه در زندگى اين دژخيم هفتصد بار رخ داده است .
و اگر در حرم اين جبّاران رخنه كنيم داستان آذرميدختها ، تركان خاتونها ،
هامش
( 1 ) . بلندى ، اوج .