بين فلسفه و ديالتيك هگل با نظريات مولوى پيوندها و تشابهاتى وجود دارد ؛ در فلسفهء هگل ايدهء مطلق كه جاويد است كليهء پديدههاى طبيعت و جامعه را به شكل نهان در خود مستقر دارد و مانند منبع قواى محرّكه است ، ايدهء مطلق در جريان تكامل بذاته مراحل گوناگون را مىگذراند و مضمون درونى خود را دم به دم كاملتر عرضه مىدارد ، نخست در درون خود رشد مىكند و سپس به شكل طبيعت غير ارگانيك و ارگانيك ، آنگاه انسان و سپس دولت و هنر و مذهب و فلسفه ؛ بدينسان جهان متنوّع محصول رشد و كمال ايدهء مطلق و مجموع اشكال بروز و ظهور اوست يا به بيان عرفانى تجلّى انوار اوست . ترديدى نيست كه هم مولوى و هم هگل در اين سيستم تفكّر كه فوق العاده به هم شبيه است از عرفان نو افلاتونى الهام گرفتهاند ، ولى بايد گفت كه شباهت انديشههاى هگل به نظريات عارف ايرانى به نظر قويتر از آن مىآيد كه اين توضيح را در مورد آن بتوان كافى دانست . . . شباهت فكر و بيان هگل و مولوى ، اين انديشه را به ذهن خلجان مىدهد كه شايد هگل از انديشههاى عرفانى مولوى باخبر بوده است ؛ همچنين تشابهى كه بين برخى استنتاجات مولوى با برخى از افكار هر اقليت وجود دارد ، موجد اين فكر است كه شايد مولوى به ترجمهء عربى آثار متفكّرين يونانى دست يافته بوده است ؛ به هر جهت موضوع قابل پژوهش است . . . » « 1 » .
گوهر واحد جهان
شمس تبريزى با غرورى فوق بشرى مىگويد : « اين مردمان را حقّ است كه به سخن من التفات نكنند ، سخن من همه از روى كبريا مىآيد ، قرآن و سخن محمّد ( ص ) همه از روى نياز آمده ؛ سخن من نگرى نه در طلب و نه در نياز ، از بلندى چنان كه برمىنگرى كلاه مىافتد . » آرى آن سخن پركبريا ، درك اين واقعيّت است كه همه چيز از جهان جاندار تا جهان بيجان ، از يك گوهر واحد است ، و آدمى هموند خاندان هماهنگ عشق است كه متأسفانه ستم ، تعصّب ، خرافه و نادانى رشتههاى پيوندش را از هم مىگسلد :
هامش
( 1 ) . احسان طبرى ويژگيها و دگرگونيهاى جامعهء ايران . . . ، از ص 293 به بعد ( به اختصار ) .